«سرم، گویی جمجمه برایش
کوچک باشد،
مرتباً از درون میکوبد.»
- از میان نامهی فرانتس کافکا
به فلیسه.
کسی چه میداند؛
شاید رسالت غمهای امروز،
لبخند های پابرجای فردا باشد..
+ هے پسر، حضورش بہ چہ ماند؟
دست در زُلفهای پریشآنش کشیدُ
زیر لب زمزمہ کرد:
- بہ شنیدن صدای آدمے کہ در غربت،
بہ زبان مادریت سخن بگوید :)!
من اگه با همه نمیجوشم و سمت هر آدمی نمیرم، این بیتفاوتیام، به خاطر این نیست که مغرورم یا خجالتیام! نه، من هیچکدوم اینا نیستم، من فقط حس بهتری دارم وقتی اطرافم از آدمای الکی و متظاهر خالی میشه، حس بهتری دارم وقتی این آدمایِ پُر سروصدا و نفرت انگیز ازم دور میشن.