+ هے پسر، حضورش بہ چہ ماند؟
دست در زُلفهای پریشآنش کشیدُ
زیر لب زمزمہ کرد:
- بہ شنیدن صدای آدمے کہ در غربت،
بہ زبان مادریت سخن بگوید :)!
من اگه با همه نمیجوشم و سمت هر آدمی نمیرم، این بیتفاوتیام، به خاطر این نیست که مغرورم یا خجالتیام! نه، من هیچکدوم اینا نیستم، من فقط حس بهتری دارم وقتی اطرافم از آدمای الکی و متظاهر خالی میشه، حس بهتری دارم وقتی این آدمایِ پُر سروصدا و نفرت انگیز ازم دور میشن.
یه افسانه قشنگ هست که میگه :
گل قاصدک، دختری با موهای سفیده
که شبها لب پنجره رو به روی ماه
میشینه و آرزو میکنه، صبحها با طلوع
خورشید تبدیل به گل میشه و منتظر
شب میمونه ..
به همین خاطره که ما قاصدکها رو
میچینیم و رو به آسمون فوتشون
میکنیم تا آرزوهامون به گوش ماه
برسه و برآورده بشه .."
یه لیستیم درست کردم تو زندگیم به اسم "ناامیدم ازت" هرکیو میفرسم تو این لیست دیگه حتی یکاری کنه یا حرفی بزنه که باعث ناراحتیم میشد، دیگه ناراحتم نمیکنه .