اما، اگر در تلخی لحظهها میتواند
شیرینی لبخند را به لبانت پدیدار کند،
چرا او را دوست نداشته باشی؟
کنارش باش و هر چه میتوانی نثارش کن.
باب مارلی
من همان نوشته "بسته است" روی در مغازهها بودم...
آمدی...خواندیم...رفتی!
ما با نگاه ناباور،
فاجعه را تاب آورديم،
تنهايی را تاب آورديم،
و خاموشی را..
و اكنون در اعماق خاكستر میتپيم.
-شاملو
من یه موکولیست افراطیام؛ اکثر زندگیم به یه تاریخ نامعلوم موکول شده.
ازش پرسیدم از کجا میدونی دیگه قوی شدی و برات تموم شده؟
گفت:
وقتی واسه کسی تعریفش کردی و دیگه گریه نکردی، یعنی قوی شدی، تموم شد؛ شکستش دادی.