کلمه " عزیزم "
به بعضی ها خیلی میآید
مثلا وقتهایی که
مرا " عزیزم " صدا می کنی
چقدر تو
به من می آیی.
حمید جدیدی
قلبت یخچال بود؛ میدانستم عشق به من در آن وجود ندارد اما هربار امیدوارتر از قبل میگشودمش .
مسیخ
در مسیرِ پرفراز و نشیب زندگی، در حال سقوط از لبهی شیب زندگی، در تقلای زنده ماندن و گاه در آرزوی مرگ. متلاشی از تلاشی نسبتا بینتیجه. ادامه ادامه ادامه، دست به دست، امیدوار، معلق در شدنها و نشدن ها و تعلق به جایی که نیست.
لیچار
حس میکرد زندگیاش هرگز واقعا به او تعلقی نداشتهاست؛ نقش اشتباهی را به او سپرده بودند. مثل کوهی که در کف اقیانوس روییدهاست، زندگیاش در خیالی آبی و کاملا غریبه غرق شده بود.
| Colonel |