در مسیرِ پرفراز و نشیب زندگی، در حال سقوط از لبهی شیب زندگی، در تقلای زنده ماندن و گاه در آرزوی مرگ. متلاشی از تلاشی نسبتا بینتیجه. ادامه ادامه ادامه، دست به دست، امیدوار، معلق در شدنها و نشدن ها و تعلق به جایی که نیست.
لیچار
حس میکرد زندگیاش هرگز واقعا به او تعلقی نداشتهاست؛ نقش اشتباهی را به او سپرده بودند. مثل کوهی که در کف اقیانوس روییدهاست، زندگیاش در خیالی آبی و کاملا غریبه غرق شده بود.
| Colonel |
تو هر قدر میخواهی عاقل باش
من دلم میخواهد همچنان دیوانه ی تو باشم .
| علیچی |
هر سال یه سریا میان میگن امسال چرا حس عید نیست ، بوی عید نمیاد ، من تو سالِ فلان گیر کردم و اینجوری ، ملتین؟
اون صدایی که موقع خوندن متنا و بلند بلند فکر کردن و حرف زدن با خودت میشنوی، صدای تنها رفیقته.
ایمان