تقریباً سالِ نو شده و توام باید خاکی که نشسته روی تنتو یه دستی بکشی ، سعی کن گذشتهرو فراموش نکنی ، آدمایی که رهات کردن ، حرفایی که توی سرته ، اونقدری هم درگیرشون نشو که تورو غرقِ خودشون کنن ، اینا تا جایی که بتونی کنترلشون کنی باعثِ بهتر شدنت میشن. هر لحظه اینو به خودت یادآوری کن که هیچکسی جز خودت ، پدر و مادرت و شاید یکی دونفرِ دیگه واقعاً خوبتو نمیخوان و نگرانیِ بقیه مثلِ رفتاری که باهات دارن واقعی نیست. سعی کن دوباره شروع کنی ، از نو بسازی خودتو چون ساختن توی وجودته ، از خونه بیرون برو ، با آدمای مختلف ارتباط برقرار کن و یادت نره تجربهی هر رابطهای یه چیزی بهت یاد میده ، یه چیزی بهت اضافه میکنه ، پس تو قرار نیست بازنده باشی ؛ تولد دوبارت ، مبارک.
دیدی بعضی وقتا یه دفعه یه نفر وارد زندگیت میشه بعد میفهمی خدا چقدر دوستت داشته که اونو گذاشته تو زندگیت؟
ابراهیم صوانی خیلی دلنشین اینو توصیف میکنه و میگه:
" به گونه ای وارد زندگی پیچیده و آشفته ام شد که انگار یک ترانه ی خوب در خلق و خوی بد اثر کند..!"
|سارگل|