میل به فرار کردن همیشه در وجودم بود؛ از این زندگی گریختن و پناه بردن به جایی که هیچ آدمی، هیچ انتظاری، هیچ غصهای و هیچ شادیای وجود ندارد.
بده چشماتو به من با همهی حادثه هاش ،
حتی اگه ابری بشن مالِ منه صاعقه هاش ...!
زندگی خیلیامون مثل یه کتابه که فقط سرفصلاش خوبه و محتواش پوچه.
ناشناس
من ساکت نیستم؛ آوازی گمشده و ناشنیدنی در من میخواند؛ نجوایی از جهانی دیگر؛ صدایی که تمام مردم فراموشش کردهاند و آن را سکوت مینامند.
دلش میخواست در کتابش غرق شود و به داستان خود بازنگردد؛ به خواب فرو رود و به بیداری بازنگردد؛ چنان برقصد که از خود جدا شود و به خود بازنگردد. تمام وجود او در تمنای سفری یکطرفه و بیبازگشت بود.