بده چشماتو به من با همهی حادثه هاش ،
حتی اگه ابری بشن مالِ منه صاعقه هاش ...!
زندگی خیلیامون مثل یه کتابه که فقط سرفصلاش خوبه و محتواش پوچه.
ناشناس
من ساکت نیستم؛ آوازی گمشده و ناشنیدنی در من میخواند؛ نجوایی از جهانی دیگر؛ صدایی که تمام مردم فراموشش کردهاند و آن را سکوت مینامند.
دلش میخواست در کتابش غرق شود و به داستان خود بازنگردد؛ به خواب فرو رود و به بیداری بازنگردد؛ چنان برقصد که از خود جدا شود و به خود بازنگردد. تمام وجود او در تمنای سفری یکطرفه و بیبازگشت بود.
فقط زندگی در جهانی را تصور کن که در آن آیینه نباشد. تو درباره ی صورتت خیالبافی می کنی و تصورت این است که صورتت بازتاب آن چیزی است که در درون تو است.
و بعد وقتی چهل ساله شدی، کسی برای اولین بار آیینه ای در برابرت می گیرد. وحشت خودت را مجسم کن!
تو صورت یک بیگانه را خواهی دید و به روشنی به چیزی پی خواهی برد که قادر به پذیرفتنش نیستی: صورتِ تو، خودِ تو نیست.
جاودانگی _ میلان کوندرا