محمود دولت آبادی چقدر قشنگ توصیفمون کرده:
«مغزم، مغزم درد میکند از حرف زدن. چقدر حرف زدهام. چقدر در ذهنم حرف زدهام. خروار خروار حرف با لحن و حالتهای متفاوت، مغایر، متضاد و... گفتهام و شنیدهام، خاموش شده و باز برافروختهام، پرخاش کرده و باز خوددار شدهام، خشم گرفتهام و لحظاتی بعد احساس کردهام چشمانم داغ شدهاند و دارند گر میگیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند.»
| avesta |
هوشنگ ابتهاج :
دلی که در دو جهان
جز تو،
هیچْ یارش نیست
گرَش تو یار نباشی،
جهان به کارش نیست .
یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمیشود به دیگری فهماند، نمیشود گفت، آدم را مسخره میکنند، هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است .
صادق هدایت
در یک لحظه احساس کردم تمام هراس من از تنهایی است، از تنها مردن نمیترسیدم،
از این که تنها زنده بمانم میترسیدم.
عباس معروفی