یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمیشود به دیگری فهماند، نمیشود گفت، آدم را مسخره میکنند، هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است .
صادق هدایت
در یک لحظه احساس کردم تمام هراس من از تنهایی است، از تنها مردن نمیترسیدم،
از این که تنها زنده بمانم میترسیدم.
عباس معروفی
انگار تو گوشهات دوجداره بود که «دوست دارم» گفتنهام به گوشت نرسید.
Travis
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"فورنده فعلا
به مرزهای تنت منم آن پناهنده ی بی رمق.
و آغوش تو بهترین مخفیگاه من در این شهر خواهد بود.
غمانگیز است اینکه قلب انسان در عمیقترین و واقعیترین حسهایش چقدر میتواند در اشتباه باشد.
هدایت شده از خبکهچه؛
من زبونم رو شاید بتونم کنترل کنم ولی طرز نگاه کردنم از صدتا فحش بدتره.
گفت: «سالهاست که دیگه کسی به قبرش هم سر نمیزنه.» با خودم فکر کردم فقط آدمها نیستند که فراموش میشوند، قبرها هم فراموش میشوند. «قبر» که خودش تجسم خداحافظی و فراموشیست. فراموش کردنِ فراموشی.
بیهوا
بله، آدم ارتباط برقرار کردن نیستم.
همیشه دهانم را میبندم.
غالباً دوست دارم از اتاق پر از جمعیت بیرون بروم.
ممکن است به دیگران مهربانی کنم اما اغلب نمیتوانم کوچکترین دلیلی برای مهربانی کردن به آنها بیابم.
مردم آنقدرها موجودات درخشانی نیستند که ارزش داشته باشد آدم بخاطر آنها به دردسری بیافتد.
| mahi |