گفت: «سالهاست که دیگه کسی به قبرش هم سر نمیزنه.» با خودم فکر کردم فقط آدمها نیستند که فراموش میشوند، قبرها هم فراموش میشوند. «قبر» که خودش تجسم خداحافظی و فراموشیست. فراموش کردنِ فراموشی.
بیهوا
بله، آدم ارتباط برقرار کردن نیستم.
همیشه دهانم را میبندم.
غالباً دوست دارم از اتاق پر از جمعیت بیرون بروم.
ممکن است به دیگران مهربانی کنم اما اغلب نمیتوانم کوچکترین دلیلی برای مهربانی کردن به آنها بیابم.
مردم آنقدرها موجودات درخشانی نیستند که ارزش داشته باشد آدم بخاطر آنها به دردسری بیافتد.
| mahi |
هدایت شده از جمهوری ِچایخوران ؛
وَ اگر زیر باران بمیرم شادمانه خواهم مرد
من سرم را شیره میمالم
که یادت نیستم؛
پشت حجم بیخیالی
دوستت دارم هنوز !
روزی میرسد که دلت میخواهد برای کسی که سالها بیخبر از تو جای دیگری زندگی کرده؛
تمام داستان زندگیات را تعریف کنی.
موراتحان مونگان
فراموش کردن کسی که دوسش داری مثل حل شدن قندی میمونه که تو چایی انداختی. درسته که اون قند حل میشه و دیده نمیشه ولی برای همیشه مزهی اون چایی رو عوض کرده.