من سرم را شیره میمالم
که یادت نیستم؛
پشت حجم بیخیالی
دوستت دارم هنوز !
روزی میرسد که دلت میخواهد برای کسی که سالها بیخبر از تو جای دیگری زندگی کرده؛
تمام داستان زندگیات را تعریف کنی.
موراتحان مونگان
فراموش کردن کسی که دوسش داری مثل حل شدن قندی میمونه که تو چایی انداختی. درسته که اون قند حل میشه و دیده نمیشه ولی برای همیشه مزهی اون چایی رو عوض کرده.
از شمس تبریزی پرسیدن که چه شد به آرامش رسیدی؟ پاسخ داد:
وعده این شد که خود را آرام کنم
نه جهان اطرافم را.
معجزه شد؛
جهان اطرافم هم آرام گرفت.
باید جهان را بهتر از آنچه تحویل گرفته ای، تحویل دهی، خواه با فرزندی خوب، یا باغچه ای سبز یا اندکی بهبود شرایط اجتماعی.
اگرفقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشید، یعنی تو موفق شده ای.
به آسمان خیره مانده بود. گفتم: ماه را دوست داری؟ گفت: بله، و همچنین خورشید و ستارگان را. اما فکر میکنم بیش از همه ی اینها دریا را دوست داشته باشم. افسوس، از غرق شدن میترسم. گفتم: گمان کنم همه ی ما از آن چیز که عاشقش هستیم کمی میترسیم. به او خیره ماندم.