فراموش کردن کسی که دوسش داری مثل حل شدن قندی میمونه که تو چایی انداختی. درسته که اون قند حل میشه و دیده نمیشه ولی برای همیشه مزهی اون چایی رو عوض کرده.
از شمس تبریزی پرسیدن که چه شد به آرامش رسیدی؟ پاسخ داد:
وعده این شد که خود را آرام کنم
نه جهان اطرافم را.
معجزه شد؛
جهان اطرافم هم آرام گرفت.
باید جهان را بهتر از آنچه تحویل گرفته ای، تحویل دهی، خواه با فرزندی خوب، یا باغچه ای سبز یا اندکی بهبود شرایط اجتماعی.
اگرفقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشید، یعنی تو موفق شده ای.
به آسمان خیره مانده بود. گفتم: ماه را دوست داری؟ گفت: بله، و همچنین خورشید و ستارگان را. اما فکر میکنم بیش از همه ی اینها دریا را دوست داشته باشم. افسوس، از غرق شدن میترسم. گفتم: گمان کنم همه ی ما از آن چیز که عاشقش هستیم کمی میترسیم. به او خیره ماندم.
گاهی حرف زدن با غریبهها آسونتره.
چرا این طوریه؟"
احتمالاً چون غریبهها ما رو همونطور که هستیم میبینن، نه اونطور که دلشون میخواد باشیم.
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
روز تا همین جا بسه من دیگه انرژی ندارم. جا بندازیم بخوابیم.
»گوریل جون«
@farsitweets