و انگار که بودنت ، دست آویزیست برای دلبستن به این زندگی.
راستش را بخواهی
افکارم به طور کامل فرو پاشیده اند و دیگر توان دوباره ساختنشان را ندارم .
تو فراموش خواهی شد در من
زمانی که در مرداد ماه ، برف روی ایوان خانه ام بنشیند .
احتمالا برایش دوران سختی بود؛ دورانی که تقلا میکرد زندگی کند، پیشرفت کند، خوشحال باشد، اشک بریزد اما خاموش نشود، نفس بکشد بدون درد، نترسد، بجنگد، نرود و بماند، بسازد، انسان باشد. زنده بماند، زنده بماند، زنده بماند.
میدانم که حرف هایم ممکن است اثر ناخوشایندی روی دیگران بگذارد، اما این روزها اغلب در وضعی هستم که قدرت اهمیت دادن به اثری که بر دیگران میگذارم را ندارم.
ناگهان وسط خیابان میایستید و از خود میپرسید: «آیا این واقعاً سرنوشت من است؟»