تو فراموش خواهی شد در من
زمانی که در مرداد ماه ، برف روی ایوان خانه ام بنشیند .
احتمالا برایش دوران سختی بود؛ دورانی که تقلا میکرد زندگی کند، پیشرفت کند، خوشحال باشد، اشک بریزد اما خاموش نشود، نفس بکشد بدون درد، نترسد، بجنگد، نرود و بماند، بسازد، انسان باشد. زنده بماند، زنده بماند، زنده بماند.
میدانم که حرف هایم ممکن است اثر ناخوشایندی روی دیگران بگذارد، اما این روزها اغلب در وضعی هستم که قدرت اهمیت دادن به اثری که بر دیگران میگذارم را ندارم.
ناگهان وسط خیابان میایستید و از خود میپرسید: «آیا این واقعاً سرنوشت من است؟»
و شما هیچگاه نخواهید فهمید :
چه کسی ، کجا ،
در نیمه شب ، کدام از شب ها ، با بغض و دلتنگی شما از خواب پریده است .
تمام حرفها، مسئولیتها و افکار برایم زیادی است. سکوت میخواهم و نبودن، بسیار نبودن.