«با چشمهایی نگاهم کرد که نه هیچوقت مانندش را جایی دیده بودم و نه هرگز چیزی شبیه آنها را خواهم دید.»
من از قبل آدم غمگینی بودم ، باید آدم دیگه ای رو برای غمگین کردن انتخاب میکردی.
چشمهایَش همهی آن چیزی را که صِدایش نمیتوانست به من گفت؛
ما هِزاران کلمه با هم حَرف زدیم،
بی آنکه واژهای گفته باشیم.
- میاشریدن
تو تا جایی که بتونی اون چیزی رو میبینی که به نفعته ! دست خودتم نیستا ، میشناسمت ، از همون اولش از واقعیت فراری بودی.