به هر چه خوبتر اندَر جهان نَظر کردم،
که گویَمش به تو مانَد، تو خوبتر زآنی.
سَعدی
او مانندِ تکهای از روحم همیشه آنجا بود ، من نا امیدانه تلاش میکردم که انکارش کنم ، تلاش میکردم که فراموشش کنم اما هیچکدام از آن جلسههای مشاوره و روانکاوی نتواتست او را از وجودم بیرون بکشد ، ما بخشی از یکدیگر بودیم.
دلتنگی اتفاق عجیبیست
گویی که خواهی مُرد
اما نمیمیری .
-جمال ثریا
کجا جا گذاشتهام کلمهٔ عشق را ؟ در آغوشِ تو؟ یا که پشت پلک هایِ کهکشانیات ؟
بگذار بگویند و بگویند و بگویند ، بگذار بِبُرند و بدوزند و بپوشند ، تو بخند، گوش بده، خیره بمان، هیچ مگو .
اگر اتفاق نمیافتادی ، هرگز به این عمق از احساساتم دست نمییافتم.