عباسیان میگفت ، خیلی دورم از هر چیزی که تو ذهنم ساخته بودم. به جملهاش که فکر میکنم میبینم که منم همینطور.
میپرسید که چه نقشی در رابطههایم داشتهام ؟ استراحتگاهِ انسان های سرگردان.
حضورش در اندازهای نبود ، که بتواند تمام جاهای خالی را پر کند اما نبودنش ؛ خلأ معرکهای بود.
«عزیزِ من
من رفتار و حرفهای آدمها را فراموش میکنم ، اما احساسی که در من ایجاد کردهاند را، نه»
هدایت شده از اسپرسو
به نظرم تنها قسمت خوب و واقعی که از زندگی مونده، خوابه.