یک روزهایی هست ، بی محتوا و نامعلوم ، روزهایی که آدم دنبال معنایِ چیزی میگردد که به آن آویزان شود و هیچ نمییابد ، آن وقت دائم فرو میرود ، دائم.
بیاید بپذیریم طبیعیه که آدم آنلاین باشه ولی حوصله نداشته باشه جواب بده.
وسط خوندن یه سری چتای قدیمی دلم میخواد دست بندازم دور گردنم بعد خفه کنم خودمو
هدایت شده از "𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"فورنده فعلا
دارم کارمو میکنم، کتابمو میخونم، فیلممو میبینم، یهو چی میشه؟ نیروی زندگی ازم خارج میشه یهو دیگه دلم نمیخواد کاری کنم، میخوام هیچ کاری نکنم، من میخوام یک کاکتوس تنها باشم بشینم یجا کاری نکنم و کسی هم بهم دست نزنه..
یک توده در حال فسخ و تجزیه بودم ، گویا همیشه اینطور بوده و خواهم بود ، یک مخلوط نامتناسبِ عجیب.
اون حرف زدنی که بعد چند وقت که از هم دور شده بودید یا غریبه شده بودید >>