آدما دیگه حتی عذرخواهی هم نمیکنن، اونا فقط اجازه میدن زمان بگذره و مثل عذرخواهی بشه.
از روزهای زیبا هراس داشت؛
میدانست
که آنها بیش از همه دلتنگش میکنند .
ذهنم همانند کودکی لجباز ،
میدوید و تن خستهی مرا به دنبال خودش میکشاند .
میایستم و فکر میکنم ،
فکرم هزار نفر است !
هزار ایده ، هزار حرف ، هزار زخم و همچنان جایی درون من خلأ را احساس میکند .
چیزی میان این هیاهو گم شده است .
هدایت شده از اسپرسو
استرسی که صدای زنگ بهم میده واقعا قابلباور نیست. زنگ هر چیزی حالا، تلفن، در، هر چی.
صدای زنگ میشنوم، میخوام گریه کنم قشنگ.