صحبت کردن با او همانند باریدن باران بود ، همانقدر آرام ، زیبا و با آرامش .
خستگیِ من ناشی از زندگی است. از خودِ خود زندگی. از اینکه باید راه بروم، حرف بزنم، ارتباط برقرار کنم و یا حتی کاری نکنم. همین زنده بودن خستهام کرده است. نمیدانم این خستگی چطور میرود.
ولی باور کنید غم وزن داره ، وقتی غمگینی کندتر میشی، اگر دراز کشیده باشی نمیتونی بلند شی، راه رفتنی دوست داری پخش زمین شی. اصلا انگار دستگاه پرس داره بهت فشار وارد میکنه.
در تلوزیون، اخبار پخش شد. در اخبار، هواشناسی پخش شد. در هواشناسی، ابر بارانزا پخش شد. در ابر بارانزا، رعد و برق پخش شد. بارید و باران در زمین پخش شد. بوی خاک، در هوا پخش شد. تو آن سوی خیابان، من این سوی خیابان. تو به سمت من آمدی و بویت در هوا پخش شد. من در تو پخش شدم. من در رگهایت پخش شدم. من در تو پر شدم و در من خالی. منِ من خالی شد. خالی از منهای پر از تو.
حال، از من فقط تو ماندهای.