نمیدانم اگر موسیقی و چای و قهوه را نداشتم ، اگر با نور و با گیاه و با کتاب ، حالم خوب نمیشد ، اگر پاییز و بهار و باران و برف را دوست نداشتم ؛ برای دلخوشی در خالیترین حالات ممکن جهانم به کدامین اتفاق چنگ میزدم و کدامین طعم و تصویر را بهانه میکردم وکدامین دلخوشیِ کوچک را در آغوش میکشیدم تا به خودم بقبولانم که زندگی هنوز هم زیباست.
هدایت شده از اسپرسو
عزیزم لطفا از دادن قلبت به افرادی که به مغز نیاز دارن دست بردار .
آدمی عجیب است ، آگاهانه برای خود وابستگی بهوجود میآورد و سپس از آنها رنج میکشد .
واقعیت این است که گذشت زمان مرا به تو نزدیک میکند. دیروز ، در جاده، به تو فکر میکردم و با خودم میگفتم که اگر تو اینجا بودی چقدر باهم میخندیدیم. خوب میدیدم که تا کجا زندگی روزمرهام را پر کردهای ، در کوچکترین جزئیات حضور داری ، مو به مو به درونم خزیدهای.
آلبرکامو
نامهبه ماریا کاسارس
او همانند موسیقیِ بیکلام بود؛
حرفی نمیزد ، اما تاثیرش را میگذاشت.
از آنها بود که به جزئیات اهمیت میداد، از آنها که وقت راه رفتن حواسش بود حتی مورچهها را لگد نکند، از آنها که با ماه و ستاره حرف میزد و عاشقِ باران بود.
در هر حال ، یادتان باشد که یک شخصیت کامل باید یک جو دیوانگی و کمی حماقت هم داشته باشد ؛ چون در غیر این صورت آدم نمیتواند دوام بیاورد.