نه شوقی برایم مانده و نه ترسی ؛ نه پیوندی با زندگی و نه امیدی برای مرگ ؛ نه خاطرهای از گذشته و نه تصوری از آینده . من در ایستاترین نقطه هستی به اجبارِ حیات ایستادهام و کاری جز انتظار کشیدن ندارم.
آدمی بیچاره و مجبور است ؛ باید برای پذیرفتن چیزهای آزاردهندهی بسیاری تلاش کند و این چیزها ، هرگز تمامی ندارند.
روح انسان رنج ديده، نه مىخواهد مورد نصيحت قرار بگيرد و نه اصلاح شود و نه نجات يابد، بلكه مىخواهد شنيده و ديده شود و دقيقا همان طور كه هست همراهى شود.
مگان ديواين
تکرار این مکررات هم تکراری شده. آدم ها، آدم ها هم تکراری شده اند؛
تکرارِ دیگری سراغ نداری؟
«در نهایت
تنها کسی که
میخواهم دل به دلش بدهم
تویی..
تو تغییر نور را در آسمان تماشا میکنی
من چشمهای تو را»
- اولگا بروماس.