« من در واقع چیز زیادی ندارم به تو بدهم ؛ چای هست اگر مینوشی ، من هستم اگر عشق میورزی ، راه هست اگر رهگذری.»
حال من بد نیست و یعنی هیچ جای بدنم درد نمیکند ولی اگر بخواهی حالم را عمیقتر جویا شوی باید به تو بگویم که به هیچوجه از زندگی خوشم نمیآید اما خب چاره چیست ؟ هیچ .
آدم وقتی یکی را دوست دارد از نگاهش معلوم است یک جوری نگاهش میکند که انگار شاهد یک اتفاق شگفتانگیز و خارقالعاده است ، مثل دیدن لحظهٔ شکفتن یک غنچه، ماه گرفتگی یا درخششِ شفقهای قطبی.
نه کُشتت ، نه قویتر کرد ؛ فقط اون روشنی معصوم چشمهایت را به کدری کشید .
زندگی پُر از روزهاییست که مجبور میشوی خاموش بمانی، زیرا کلمات برای شرح روزگارت بیهوده و مهمل میگردند.