آدم وقتی یکی را دوست دارد از نگاهش معلوم است یک جوری نگاهش میکند که انگار شاهد یک اتفاق شگفتانگیز و خارقالعاده است ، مثل دیدن لحظهٔ شکفتن یک غنچه، ماه گرفتگی یا درخششِ شفقهای قطبی.
نه کُشتت ، نه قویتر کرد ؛ فقط اون روشنی معصوم چشمهایت را به کدری کشید .
زندگی پُر از روزهاییست که مجبور میشوی خاموش بمانی، زیرا کلمات برای شرح روزگارت بیهوده و مهمل میگردند.
"دلم گرفته بود؛
درختها
در پشت مه هیچ معنایی نداشتند
دلم میخواست گریه کنم .
نه برای کسی، نه برای چیزی!
فقط برای تنهایی خودم...
و گریه هیچ معنایی نداشت.''
عباس معروفی
"در یک لحظه احساس کردم تمام هراس من از تنهایی است. از تنها مردن نمیترسیدم، از این که تنها زنده بمانم میترسیدم."
عباس معروفی