زندگی پُر از روزهاییست که مجبور میشوی خاموش بمانی، زیرا کلمات برای شرح روزگارت بیهوده و مهمل میگردند.
"دلم گرفته بود؛
درختها
در پشت مه هیچ معنایی نداشتند
دلم میخواست گریه کنم .
نه برای کسی، نه برای چیزی!
فقط برای تنهایی خودم...
و گریه هیچ معنایی نداشت.''
عباس معروفی
"در یک لحظه احساس کردم تمام هراس من از تنهایی است. از تنها مردن نمیترسیدم، از این که تنها زنده بمانم میترسیدم."
عباس معروفی
هدایت شده از اسپرسو
در "بلاک کن ، میوت کن ، آنفالو کن ، ریموو کن ، بزن ، بُکُش ، ول کن ، برو ،دعوا کن ، گند بزن به همه و همه چی ، گوش نده داد بزن ، عصبی باش ، بزن بشکن ،فکر نکن ،تنها شو ، بمیر" ترین حالت ممکنم
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
من در حال خاک کردن من قبلی که تلاش میکرد برای همه مامان باشه:
»لیلی«
@farsitweets
انسان از جایی به بعد دیگر کمتر انسان است. رنگهای روحش کمرنگتر و ذرهذره از خود تهی میشود و به قبرستانی از آدمها، احساسات، آرزوها و خاطرات نصفه و نیمه تبدیل میشود.
یک انسان کوچک بیش نیستی؛ اما اقیانوس اقیانوس اندوه درونت جا میشود.