"در یک لحظه احساس کردم تمام هراس من از تنهایی است. از تنها مردن نمیترسیدم، از این که تنها زنده بمانم میترسیدم."
عباس معروفی
هدایت شده از اسپرسو
در "بلاک کن ، میوت کن ، آنفالو کن ، ریموو کن ، بزن ، بُکُش ، ول کن ، برو ،دعوا کن ، گند بزن به همه و همه چی ، گوش نده داد بزن ، عصبی باش ، بزن بشکن ،فکر نکن ،تنها شو ، بمیر" ترین حالت ممکنم
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
من در حال خاک کردن من قبلی که تلاش میکرد برای همه مامان باشه:
»لیلی«
@farsitweets
انسان از جایی به بعد دیگر کمتر انسان است. رنگهای روحش کمرنگتر و ذرهذره از خود تهی میشود و به قبرستانی از آدمها، احساسات، آرزوها و خاطرات نصفه و نیمه تبدیل میشود.
یک انسان کوچک بیش نیستی؛ اما اقیانوس اقیانوس اندوه درونت جا میشود.
آدمها را میبینی که بار سنگین روزها را بر دوش میکشند تا کمی دیرتر بمیرند و نام آن را میگذارند زندگی. اما این بازی، بازی تو نیست؛ عادتی احمقانه به زیستن است که تو بالاخره در نقطهای باید آن را بشکنی و به نیمه خاموش و واقعی جهان بازگردی.
گاه کمترین تقصیر را در وضعیتی که دچارش شده بود داشت اما بیشترین تقاص را از خود میگرفت.
هدایت شده از اسپرسو
بچهها شاید بخاطر همین «تراپی؟ نه ممنون»هاس که انقدر دیوانه هستید.
شايد همه چيز بستگى به زاويه ديد انسان داشته باشد. شايد همهی احساس و احوالات، سلايق، تمام اعمال، منطق و تصمیمات تنها وابسته به اين باشد كه چگونه به چيزها نگاه میکنی.
خانه این چهار دیواری و پنجره و فرش و تابلو نیست
خانه ، یک آدم است.