یه غمی خیلی پر رنگتر از بقیه غمهاست، هضم نشدنی و هرگز خوب نشدنی. هر بار با هر اتفاقی غمگین میشی یا صدمه میبینی برمیگردی پیش اون غم. از غم های جدید به کهنه ترین غمت پناه میبری. به جانکاه ترین غمت، به غم عزیزِ بیرحمت.
«فراموش نکن که من همانم که پیش تو ماندهام و او همان است که رفته بود.»
آلبرکامو
هدایت شده از - Atomospher -
اضطراب اینجوریه که خیلی عادی سر کارت یا تو خونه یا تو مهمونی نشستی با قیافهی پوکر فیس و داری با بقیه معاشرت میکنی و حتی به شوخیاشون میخندی، اونوقت تو دلت یهبچهی پنجشیشسالهای که مادرش دستشو ول کرده وسط یه بازار بزرگ و هرچی سر میچرخونه مادرشو پیدا نمیکنه.
«با ولگردها راحتترم، چون خودم هم سرگردانم. از قانون، اخلاقیات، ادیان و قواعد دل خوشی ندارم. دوست ندارم همرنگ جماعت باشم.»
بوکوفسکی