تنها بودن در رنجها را میتوانستم تحمل کنم؛ اما من در علایقم نیز تنها بودم. با شگفتی در جزئیات چیزی غرق میشدم؛ اما زمانی که سر بر میآوردم تا درباره آن با کسی حرف بزنم، چیزی جز جهانی خالی و ساکت پیش رویم نبود.
جایش خالی خواهد ماند
و جای خالیاش
از همهی آنهایی که هستند زیباتر است.
چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمیدانم قدمزدن کنار خیابان یا روشنکردن یکی دو سیگار کاریش کرد. اینجا، باور کنید، من گاهی دیگر انگار نمیتوانم نفس بکشم.
هوشنگ گلشیری
عکسهای قدیمیمان خیلی گولزنندهاند، آدم فکر میکند در آن عکسها زندگی میکند، درصورتی که اینطور نیست؛ شخصی که ما در این عکسها نگاهش میکنیم، دیگر وجود ندارد و او هم اگر میتوانست ما را ببیند، خودش را در ما نمیشناخت، میگفت: این کیست که اینجور غمگین مرا نگاه میکند.