عکسهای قدیمیمان خیلی گولزنندهاند، آدم فکر میکند در آن عکسها زندگی میکند، درصورتی که اینطور نیست؛ شخصی که ما در این عکسها نگاهش میکنیم، دیگر وجود ندارد و او هم اگر میتوانست ما را ببیند، خودش را در ما نمیشناخت، میگفت: این کیست که اینجور غمگین مرا نگاه میکند.
.دیوانگی را نمیشود از میان آدمها برداشت، مهم این است. اگر از کوچه و خیابان فراریاش دهی، از صومعه سر در میآورد. اگر از صومعه بیرونش بیندازی، توی مدرسه، یا سربازخانه، یا چه میدانم کجا پیدایش میشود. این را از من داشته باش: دنیا بدون دیوانه نمیماند.
آیا تاکنون حس کردهای با سرنوشت خود بیگانهای، با بدن خود بیگانهای، با اتاق خود بیگانهای، با آشنایان خود بیگانهای، با شغل خود بیگانهای، با شهر خود بیگانهای و حتی با خودت بیگانهای؟
مثل چسب به او چسبیده بودم، دلم میخواست مثل ماهی در آب میان اندامها و رگها و مغزش شنا کنم. ولی چه از دستم بر میآمد که آدمیزاد بودم. مثل گمکرده خویشتنی به خانه بازگشتم و خوابیدم.
باز با گریه به آغوش تو برمیگردم
چون غریبی که خودش را برساند به وطن..
فاضل نظری
گاهی آنقدر احساس غربت میکنی که دلت میخواهد تمام دیوارهای زمان را پشت سر بگذاری و برگردی به یک آشنایی قدیمی و در آغوش کسی که روزگاری صادقانه دوستت داشت از تمام جهان پناه بگیری.