خوابیدن رابطهی جدید من است با جهان، و تنها کار خوشایندی است که از دستم برمیآید.
حفرهای در او بود که با هیچچیز پر نمیشد؛ چیزی مثل سیاهچالهای سیریناپذیر. انگار انتهای قلبش پاره بود و چیزی در آن باقی نمیماند.
دلش میخواست به تنهایی از آنجا برود و تا حد ممکن دور شود. به جایی برود که هیچ کس را نشناسد، که غریبهها واقعا غریبه باشند، که در آن اصلا آدمی وجود نداشته باشد .
گاهی او را خندانده ام ،
میخواهم بگویم تمام عمرم هم هدر نرفته است . .