ترس برداشتهام، فکر میکردم حرف نداشتنم موقتی باشد، نبود، نیست. تنها کسی که بدون واهمه با آن حرف میزنم خودم هستم، آن هم گهگاهی.
تلاش میکردم فراموشت کنم ، و حتی این تلاش برای فراموشی، یکی از خاطراتی میشد که تو را به یاد من میآورد.
و تو عمیقتر از آن بودی که فقط کلمه شوی، وسیعتر و غیرقابل بیانتر.
عزیز من، به یاد داشته باش سینهای که ترس بر آن غالب شود، توان لذت بردن را از دست میدهد.