آدم ضعیفی نبود؛ اما دیگر حوصله سختیها را نداشت. میل عجیبی به گریز پیدا کرد، به ندیدن، ندانستن، رفتن برای همیشه.
دیگر چیزی برای صحبت کردن باقی نمانده بود، تنها چیزی که مانده بود، رفتن بود.
گاهی دلت چنان از همه میگیرد که با تمام قلبت میخواهی نیرویی تو را به سیارهای دور و گمشده ببرد و هرگز به میان آدمها بازنگرداند.