هدایت شده از .
اون لحظه که یه جای خوب و تو یه حال خوبی و فکرهای بد هجوم میارن سمتت و با تکون دادن سرت به اطراف میخوای افکار رو بریزی بیرون.
وقتی ناراحتیمو نشون میدم و به شوخی برگزار میکنی همونجا تموم شدی عزیزم.
بعضی وقتا فقط به این دلیل دلم میخواد بخوابم که از این جهان فاصله بگیرم
اگه از من بپرسی «خونه» کجاست ، میگم اونجایی که برای درک شدن نیاز به جنگیدن نداشته باشی.
چنان شبیهم بودی که زخمهایمان بر هم مینشست و حفرههایمان در هم ادامه مییافت. آغوش ما تکثیر دردهای همانند بود.