همه آدما تو هر سنی کودک درون دارن. که اغلب یا در اعتماد و به شادی میزنه بیرون، یا در استیصال و به خشم.
وقتی بلاخره چهره واقعیشو نشون میده و همه به اینکه حس ششم من از اول راجب بهش درست بوده، پی میبرن.
از هر چه روی زمین است فاصله دارم. دلم میخواهد آسمان را ببوسم؛ در اعماق آبیاش شیرجه بزنم و در انتها، در میان ابرها دفن شوم.
این حساس بودن هم خیلی حس خجالت آوریه.
مثلا نمیدونم چجوری باید بگم ناراحت شدم و آسیب دیدم سر احمقانه و مسخرهترین چیز .
پیشنیاز رابطه سالم پیدا کردن آدم بیزخم نیست. بلکه آدمیه که بر زخمهاش آگاه باشه و برای تو هم زخمهاش، مثل خودش، ارزشمند و محترم باشن.
و در هر "رفتن" درخواستی برای "آمدن" وجود داشت و در هر "رهایم کن" "مرا نجات بده" پنهان بود.