قشنگترین حسی که یه انسان میتونه تجربهاش کنه، حس آزادی بعد از رها کردن چیزی که فکر میکرد هرگز نمیتونه رهاش کنه.
نامیرا | Namira
امآ عزیزِ من ؛ من بارها به تو فرصت دادم تا رنجآندنم را جبران کنی ؛ اما تو همان فرصت ها را هم صرفِ
اما عزیزِ من،
تو نه شهامتِ ماندن داشتی و نه شجاعتِ رفتن؛
و همین رفتوآمدهای دائمیات، مرا زخمیتر میکرد.
مبهم ؛
شب، پناهگاهِ آدمهاییست که تمامِ روز وانمود کردهاند حالشان خوب است. چراغها که خاموش میشوند، هرکس به اندازهی تنهاییِ خودش بیدار میماند. اگر خوابت برد، خوشبهحالت؛ و اگر نه، ماهِ امشب شاهدِ خاموشِ اندوهت خواهد بود.
بعضی آدمها وقتی ناراحتن، گریه نمیکنن؛
کمحرف میشن،
کمتر توضیح میدن،
و یه روز میبینی دیگه هیچچیز براشون ارزش توضیح دادن نداره.
اون روز، معمولا روزِ رفتنه.
سرانجام دریافتم؛
وقتی کسی تورا دیگر نمیخواهد همان کارهایی را بارها تکرار میکند که میداند آزارت میدهد انقدر قلبت را خسته و زخمی میسازد تا خودت آرام آرام رفتن را انتخاب کنی.