دیروز یه بنده خدایی یه تریلی عطر تند زده بود و هی اصرار داشت نزدیک به من بشینه و حرف بزنه و من بیچاره از دیروز تا حالا عطسه میکنم
بابا مگه خدا مجبورتون کرده اینقد تند و غلیظ!!!
یه نوکرِساده🪴
-
مشغول افکار و احوالات خودم بودم که چند دقیقه ای گذشت و دیدم اومد داخل یه چیزایی دستش بود عینک رو چشمم نبود عینک و گذاشتم روی چشمم دقت کردم دیدم یه کیک کوچولو دستشه با یه دونه شمع،اومد جلو کیک و گذاشت روی میز و با لبخند بهم گفت تولدت مبارک
واسش خوشحال شدم غمگین شدم ذوق کردم همزمان چند تا حس مختلف رو تونستم تو یک لحظه تجربه کنم.
ما گریه کردن پدر،همسر و ... رو دوسنداریم چون اونا رو تکیه گاه خودمون میبینیم و باید محکم باشن ولی این وسط یه استثنا هست تکیه گاهی که گریه کن امام حسین نباشه محکم بودنش برای ما نَم برمیداره.
یه نوکرِساده🪴
-
میدونی بزرگ ترین افتخار من چیه؟
اینه که هر وقت اسمت و میشنوم
بارون چشمام دلش هوای باریدن میکنه. .
رفقا این روزا این آدم و خیلی بینهایت دعا کنید
بعد ها شاید روزایی از چیزایی که گذشت بشه تعریف کرد .