°•°•°•
دیگر دیدار کردن با او
سخت شده بود.
طبیب گفته بود که شیر
شاید کمی او را بهبود دهد.
همه با کاسهی شیر آمده بودند.
اندکی شیر طلبید
و اندکی از آن را میل کرد.
بعد فرمود:
این آخرین رزق و روزیِ من
از دنیا بود!
و با این جمله
همهی کوفه گریه میکرد...
°•°•°•
اصبغبننباته،
بعد از ضربت خوردنِ مولا
خدمت حضرت رسید.
خود را روی پاهای ایشان انداخت،
و زار زار گریه میکرد.
حضرت فرمود: اصبغ؛
برخیز، برای چه گریه میکنی؟
من که راه بهشت در پیش دارم.
عرض کرد: میدانم که شما
عاشق لقای خداوند هستید،
من برای فقدان
و دوری شما گریه میکنم؛
_ من برای خودم گریه میکنم...!
برای خودم، برای خودم....