°•°•°•
*یه روز صبح از خواب بیدار میشی و میبینی وسط سینهت یه حفره به وجود اومده. میترسی، به کسی نشونش نمیدی، با لباست میپوشونیش تا هیچکس نبینهش. پیش بقیه قایمش میکنی اما هر وقت تنها شدی دکمههات رو باز میکنی و بهش خیره میشی. سر میز شام، توی جمعهای دوستانه، وقتی بقیه دارن میخندن حس میکنی ذره ذره داره تو رو توی خودش میکشه اما فقط خودت ازش باخبری. اول از همه بخشی از قلبت رو از دست میدی، دیگه خیلی از چیزها رو حس نمیکنی، خیلی از اتفاقها متعجبت نمیکنه. بعد از اون کلماتت رو میبلعه، حفره اونا رو ازت میگیره، کمحرف میشی. به ازای هر حس و هر جمله از دست رفته حفره یه نفس عمیق بهت اهدا میکنه. نفسهای عمیقی که دور خندههات میپیچن و بعد از هر بار خندیدن کشیده میشن، با خندهی غمگین آشنا میشی. خندههایی که باعث میشن چشمات درخشندهتر به نظر بیان، غم به چشمات تزریق میشه. چشمات میدرخشن، خندههات غممحور میشن، حرفات خورده میشن، قلبت از دست میره و بزرگ میشی.
°•°•°•
به قول خانم فلاحی
کاش مسئولین یه مسافرت برن و به بچه هاشون توی آمریکا و انگلیس سر بزنن اینجوری یکم دست از سر مردم برمیدارن!!
-خوبی؟
+خوبم
_مطمئنی؟
+آره
+من که قبول کردم
ولی قبل گفتن این حرف چشمات و یه نگاه بنداز بعد بگو خوبم.