◇◇◇
اومد جلو روم نشست ..
باهام حرف زد،یکم بعد یه مکثی کرد و پرسید حالت خوبه؟!
دلم می خواست باهاش حرف بزنم بگم نه خوب نیستم؛زندگیم شبه،آسمونم بی ستاره است،غمگینم،منتظرم،صبورم و ادامه دهنده . .
دلم می خواست از همون بچگیام تا همین الانش و بهش بگم،بگم که چقدر بهم سخت گذشته بود چقدر روزگار واسم طاقچه بالاهای زیادی گذاشت
دلم می خواست بهش بگم من بارها شب بوده و مردم و روز بعدش پا شدم و به زندگیم ادامه دادم
دلم می خواست بهش بگم من بارها شده که دلتنگ بودم دلتنگ موندم و دلتنگ ادامه دادم
دلم می خواست بهش بگم می شه بغلم کنی می شه بدون هیچ حرفی بغلم کنی؟!
راستش دلم خیلی حرفام می خواد
امام دل و زبون هیچ وقت رابطه شون جور هم نیست از یه جایی به بعد دلشون می خواد دیگه باهم ارتباطی نداشته باشن دیگه به هم وصل نباشن از هم دور شن باهام غریب شن
دله دیگه ...
تنها تو جوابش تونستم بگم آره خوبم میگذره .
شاید نیازی به حرف های اضافی نباشه.
#حکایت.
هدایت شده از • سیودو | فیاض •
-مراقب اعتبارتون تو قلب و فکر آدما باشید.
#ردپا
@m_fayaz96
یه نوکرِساده🪴
-
شروع چله از فردا یعنی مورخ ۶ مهرماه
هرکیم میخواد میتونه شرکت کنه
روزشمار نمیزنیم،التماس دعا .