ده سال بعد . . .
پسر: بابا، چی شد که با
مامان ازدواج کردین؟
پدر: والا پسرم، همه چیز از یه
چایخوردنِ ساده
توی تجمعات شروع شد!
داشتم با آرامش چای می خوردم
که یهو انگار یه شهابسنگ
خورد تو سرم! ☄️
برگشتم دیدم مامانت
با یه میله پرچمِ کجشده
بالا سرم ایستاده.
طفلکی از خجالت هول شد،
به جای اینکه بگه
«ببخشید سرتون شکست»
زل زد تو چشمام و گفت:
«تو فوقِ هر چه آهنی!» 😂
منم که دیدم طرف خیلی
خوشسلیقه و ضربِ دستش عالیه،
همونجا گفتم:
«بزن که خوب میزنی...
اصلاً بزن سرِ سفره عقد بزن!»
و اینگونه بود که میله پرچم،
واسطه خیر شد. 😁💍
#واسطه_خیر
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دل شوره ما بود دل آرام جهان شد
#شهید_امیر_سلیمانی
بسم رب الشهدا و الصدیقین
شهید امیر سلیمانی ۱۳۷۸/۸/۲
در ارومیه به دنیا آمد و اولین فرزند خانواده است.
او یک برادر به نام علی اصغر دارد،
به گفته ی مادرش امیر به عشق پسر اربابش
نام برادرش را علی اصغر گذاشت.
امیر از کلاس پنجم شب ها در قطعه بندی
مرغ کار می کرد و روز ها درس میخواند،
تا اینکه مقطع دبیرستانش تمام میشه و باید کنکور میداد
که دانشگاه علامه طباطبایی
برایش دعوت نامه میفرسته و امیر در رشته
مهندسی برق هواپیما شروع به درس خواندن میکند
ادامه دارد..!
•پارت1•
#زندگینامه