از خواب خستهام ، به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم. چیزی شبیهِ بیهوشی برای زمان طولانی. شاید هم از بیداری خستهام از اینکه بخوابم و تهش بیداری باشد ؛ کاش میشد سهسال یا ششسال یا نُهسال خوابید و بعد بیدار شد. نشد هم نشد ..
یکی از بدترین ظلمهایی که درحق یک انسان آسیبدیده میتونید بکنید نادیده گرفتن رنجشه ؛ هر آدمی در هر موقعیتی با هر میزان درد و رنج باید بهش احترام گذاشته بشه و نمیتونیم بهش بخندیم یا مسخرش کنیم . امکان داره کاسهی صبر اون همون میزان دردی باشه که تو دلشه و این غم برای تو یکچیز همیشگی و گذرا باشه .
به جای ثابتکردن اینکه ایوای تو زندگی منو ندیدی که چقدر بدبختم یا گفتن اینکه " من که صبر کردم تو چرا نکنی ؟ " و ..
مشکلش رو محترم بدونید و بهجای نمکِ روی زخم مرهم باشید ..
اصولاً هم نتیجهی این رفتارها اینه که بحران ناکافیبودن تو درون اون آدم به وجود بیاد و به مرور هر مشکلی رو پیش خودش قایم میکنه تا مبادا کسی اَنگِ لوس ، بیتحمل یا حساس بودن بهش بزنه .
اونی که بخواد بمونه راهشو پیدا میکنه عزیزدلم ، وگرنه اونی که بخواد بره و آسمون و زمینُ بهم میدوزه که آی هوار بهخاطر خودت میرم رو باید رها کنی چون هیچوقت آدم ِ تو نخواهد بود ..
یکی از بدترین حسای دنیام متعلق به دیدن خوابیه که توش اذیتت کردن و یک عالم بغض و گریه داری اما نمیتونی درست گریه کنی و تا چشم باز میکنی میزنی زیر گریه :)))))))))))))))))))))))