eitaa logo
|گـمـنـامے|🎙
426 دنبال‌کننده
486 عکس
497 ویدیو
7 فایل
۰﷽۰ میان دلتنگی‌ها، پناه ما نام «حسین» است. 🎙️ روایت‌های کربلا در کانال گمنام. جهت هماهنگی و درخواست: @Nameless_128 لینک گپ |گـمـنـامے³¹³| ↓↓↓ https://eitaa.com/joinchat/1685980824Cda2cb90749 همراه ما باشید...🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
انقلابی ترین و اصلح ترین شخصی که می‌تونه رییس جمهور دور بعدی باشه قرارمون ۱۴۰۷ پای صندوق رای با اسم آقا سید علی خمینی
برای پیروزی رزمندگان اسلام و شکست نیروی شیطانی و نابودی اسرائیل و‌ آمریکا ۵ تا آیه الکرسی بخوانید 🤲🤲
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اتاق ¹²⁸ بیمارستان داد میزد و میگفت...🙃💔
✨جذب ادمین ارسال محتوا مذهبی مثال ارسال فیلم و یا متن و یا عکس مذهبی و محتوا مذهبی برای کانال عاشقان|00:00 آغاز شده است! ظریف فقط و فقط ۲ نفر دیگر... به آیدی زیر مراجعه فرمایید👇👇👇 @alef_mim1_1_0 ریپ: https://eitaa.com/joinchat/3612149370Cf5b82de8cb
پارت هفتم: جرعه‌ی حقیقت چرخشِ اتاق، مثل این بود که جهان در حالِ کنده شدن از محورِ خودش باشد. سرگیجه‌ای چنان وحشی که حسی از تهوع را در گلویم به جایche آب، جایگزین کرده بود. من با تمامِ وجود، لبه‌ی تخت را چسبیده بودم تا در این طوفانِ چوبی و سنگی غرق نشوم. مریم... مریم دیگر در حالِ مقاومت نبود. او با چشمانی که گویی دیگر به دنیای مادی تعلق نداشتند، به بخارِ برخاسته از آن ظرفِ نقره‌ای خیره شده بود. آن بخار، مثل انگشتانِ نامرئی، دورِ صورتش می‌چرخید و او را به سمتِ خود می‌کشید. مردِ سیاه‌پوش، با حرکتی بسیار آرام، قاشقی از جنسِ استخوان را در ظرف فرو کرد و قطره‌ای از آن مایعِ غلیظ و درخشان را به دهانِ مریم نزدیک کرد. «نترس...» صدای مرد، حالا دیگر مثل یک موسیقیِ مذهبی، در فضای اتاق می‌پیچید. «این، تلخیِ مسیر است تا شیرینیِ مقصد را بفهمی.» مریم دهان باز کرد. من می‌خواستم جیغ بزنم، می‌خواستم دستش را پس بزنم، اما انگار در یک بلوکِ یخِ بزرگ گرفتار شده بودم. قطره بر زبانش نشست. یک لحظه، سکوت. یک لحظه، توقفِ زمان. و بعد... انفجارِ حس‌ها. مریم با چشمانِ گشوده، ناگهان به عقب پرتاب نشد؛ بلکه انگار به درونِ خودش سقوط کرد. و من، چون دستش را گرفته بودم، با او سقوط کردم. ما از آن اتاقِ چوبیِ تاریک، بیرونِ پرتاب شدیم. اما نه به یک جای دیگر، بلکه به "همه‌جا". من دیگر رضا نبودم؛ یا شاید، من "همه‌ی" رضا بودم. در یک لحظه، خود را در میانِ گرد و غبارِ یک جاده‌ی بسیار قدیمی می‌دیدم؛ جایی که خورشید، رنگی خونین داشت و سربازانی با زره‌هایِ فرسوده و چشمانی پر از اشک، از کنارم می‌گذشتند. بوی خون، آهن و عطش، چنان واقعی بود که حس کردم گلویم در حالِ سوختن است. در لحظه‌ی بعد، ناگهان در میانِ یک جمعیتِ بی‌پایان قرار گرفتم؛ مردانی که با پاهای برهنه، در زیرِ بارانِ بی‌امان، با صدایی که شبیه به غرشِ اقیانوس بود، چیزی را فریاد می‌زدند. اما من کلمات را نمی‌شنیدم، فقط "حس" می‌کردم. حسِ یک عشقِ عظیم که از میانِ رنج، جان می‌گیرد. «رضا! مریم! نگاه کن!» صدای مریم از میانِ این هجومِ تصاویر، مثل یک ریسمانِ نجات بود. من چشم‌هایم را باز کردم، اما نه با چشم‌های جسمانی. من با "روحم" می‌دیدم. ما در میانه‌ی یک دریایِ بی‌انتها از نور و سایه معلق بودیم. تصاویر، مثل فیلم‌هایِ بسیار سریع از جلوی چشممان عبور می‌کردند: تولدِ یک ستاره... اشکِ یک مادر در قرن‌ها پیش... قدم‌هایِ یک زائر در میانِ ریگزارِ سوزان... و در مرکزِ تمامِ این‌ها، یک نقطه از نورِ بی‌کران که انگار تمامِ جهان را به هم متصل می‌کرد. آن لحظه فهمیدم؛ آن مردِ سیاه‌پوش و آن خانه، دشمن نبودند. آن‌ها "دروازه‌بان" بودند. ما برای رسیدن به کربلا، فقط نباید از جاده‌ی خاک و گل عبور می‌کردیم؛ ما باید از جاده‌ی "زمان" و "خودمان" هم عبور می‌کردیم. مریم، در حالی که در میانِ آن نور معلق بود، رو به من کرد. صورتش دیگر رنگ‌پریده نبود؛ او مثل یک آینه، تمامِ آن عظمت را در چشمانش داشت. او گفت: «رضا... این سفر، فقط برای رسیدن به یک مکان نیست. این سفر، برای از دست دادنِ تمامِ چیزهایی است که فکر می‌کردیم "ما" هستیم.» ناگهان، همان تصویرِ شهرِ سیاه و درختِ نوری که در پارت پنجم دیده بودیم، دوباره ظاهر شد. اما این بار، آن شهر دیگر ترسناک نبود. آن شهر، مثل یک مقصد، در برابرِ ما نشسته بود. و من درک کردم که آن شکافِ آسمان، یک حادثه‌ی تصادفی نبود؛ آن شکاف، دعوت‌نامه‌ای بود که ما، ناخواسته، پذیرفته بودیم. اما در میانه‌ی این کشفِ بزرگ، یک لرزشِ ناخوشایند آمد. یک سایه‌ی تاریک، که نه از جنسِ نور بود و نه از جنسِ تاریکی، از گوشه‌ی آن دنیایِ نوری به سمتِ ما خزید. چیزی که انگار از "شک و تردید" ساخته شده بود. چیزی که نمی‌خواست ما حقیقت را ببینیم. آن سایه، با هر حرکت، تصاویرِ زیبا را می‌بلعید و همه چیز را دوباره به همان تاریکیِ مطلقِ پارت پنجم برمی‌گرداند. «مریـ...» صدای من قطع شد. [پایان پارت هفتم]
پارت هشتم: بیداری در دنیایِ بیگانه سرم سنگین بود، مثل این بود که کوهی از سرب بر روی سینه‌ام گذاشته باشند. بوی خاک، عرق و نانِ سوخته... بویِ جاده. آهنگِ صدایِ قدم‌ها و همهمه‌یِ زائران، مثل یک موجِ بی‌امان به گوشم می‌خورد. اما چیزی در این صداها فرق می‌کرد. من دیگر فقط صدا را نمی‌شنیدم؛ من «لرزشِ» هر کلمه را در استخوان‌هایم حس می‌کردم. هر فریادِ "یا حسین" که از دهانِ زائری خارج می‌شد، برای من مثل یک ضربه‌ی سنگین به قلبم بود. چشم‌هایم را باز کردم. آسمان، همان آسمانِ خاکستری و بارانیِ پارت اول بود. باران هنوز می‌بارید. من روی زمینِ خیس و گل‌آلود افتاده بودم. «مریم...» با ترس زمزمه کردم. او کمی دورتر از من، روی زمین نشسته بود. لباس‌هایش خیس و کثیف بود، اما وقتی سرش را بلند کرد، من نفسم را در سینه حبس کردم. چشمان مریم... دیگر آن چشمانِ خسته و مضطربِ دخترِ جوان نبود. در عمقِ مردمک‌هایش، انگار تکه‌ای از آن نورِ آبیِ درختِ عظیم باقی مانده بود. او به من نگاه می‌کرد، اما نگاهش از من عبور می‌کرد؛ انگار داشت فراتر از گوشت و پوستِ من، چیزی را می‌دید که در لایه‌هایِ روحم پنهان بود. او دستش را دراز کرد و من دستش را گرفتم. لرزشِ دستش دیگر از ترس نبود، از شدتِ حضور بود. او می‌دانست ما کجا هستیم، اما می‌دانست که "کجا" دیگر معنای سابق را ندارد. «رضا... ما برگشتیم. اما ما دیگه اونجا نیستیم.» صدایش آرام بود، اما با طنینِ عجیبی که انگار از اعماقِ تاریخ می‌آمد. ما بلند شدیم و سعی کردیم به راه بیفتیم. جمعیتِ زائران در اطرافمان بودند. آن‌ها می‌گذشتند، می‌خندیدند، گریه می‌کردند و خسته بودند. اما برای من، آن‌ها شبیه به سایه‌هایی بودند که از درونِ خالی شده بودند. من می‌توانستم ببینم که چطور رگ‌هایشان، چطور نفس‌هایشان، و چطورِ پیوندشان با زمین، ضعیف و بی‌روح است. انگار همه‌ی آن‌ها در یک لایه از واقعیت زندگی می‌کردند، در حالی که من و مریم، از لایه دوم، به آن‌ها نگاه می‌کردیم. ناگهان، همان حسِ ناخوشایند آمد. آن سایه‌ی تاریک که در میانه‌ی نورها ظاهر شده بود. من لرزیدم. نگاهی به اطراف انداختم؛ هیچ‌کس متوجه نشد. اما من حسش می‌کردم. آن سایه، در میانِ جمعیتِ زائران بود. او نه به شکل یک مرد، بلکه به شکل یک «تارگی» در هوا حرکت می‌کرد. او در میانِ پاهای زائران می‌خزید و هر جا که می‌گذشت، رنگِ جاده کمی کدرتر و بویِ خاک کمی متعفن‌تر می‌شد. او داشت دنبال ما می‌گشت. او می‌خواست آنچه را که در آن "خانه" به ما داده بودند، پس بگیرد. او می‌خواست آن "بصیرت" را از چشمان ما بکشد و ما را دوباره به همان زائرانِ بی‌روحِ بدونِ مقصد تبدیل کند. «مریم، نباید به چشم‌های کسی نگاه کنیم. باید فقط جلو بریم.» با صدایی لرزان به او گفتم. مریم سرش را تکان داد، اما ناگهان ایستاد. «رضا... اون رو ببین.» او به سمتِ یک موکبِ کوچک در کنار جاده اشاره کرد. در آن موکب، پیرمردی نشسته بود که داشت برای زائران چای می‌ریخت. پیرمرد بسیار معمولی به نظر می‌رسید، اما وقتی من به او نگاه کردم، قلبم از حرکت ایستاد. او همان مردِ خاکستری بود. او در اینجا هم بود. در این دنیایِ مادی، در این جاده‌یِ شلوغ. او لبخندی زد—لبخندی که لایه‌هایِ صورتش را تکان می‌داد—و با انگشتش به ظرفِ چایِ پیشِ رویش اشاره کرد. «بیاین...» صدایش را نمی‌شنیدم، اما این کلمه را در مغزم حس کردم. «سفرِ واقعی، تازه از اینجا شروع می‌شه. شما فکر کردید حقیقت اونجا بود؟ نه... حقیقت، در میانه‌ی این رنج و این بی‌تفاوتی است.» سایه، که حالا مثل یک ابرِ سیاه در نزدیکیِ ما بود، شروع کرد به نزدیک شدن به پیرمرد و موکب. انگار سایه، خدمتکارِ آن مرد بود تا ما را دوباره به دام بیندازد. من دستِ مریم را محکم‌تر گرفتم. حس کردم قدرتِ عجیبی در انگشتانم جاری شده؛ قدرتی که از آن سفرِ نوری آمده بود. من دیگر فقط یک پسرِ مذهبیِ نگران نبودم؛ من چیزی بودم که حقیقت را چشیده بود. «مریم، ما نباید برگردیم. ما باید به سمتِ کربلا بریم... اما نه به اون شکلی که بقیه می‌رن. ما باید از میانِ این سایه‌ها عبور کنیم.» در همان لحظه، پیرمرد ظرفِ چای را بلند کرد و به سمتِ ما حرکت کرد. تمامِ جمعیتِ زائران، ناگهان برای یک لحظه‌ی بسیار کوتاه، همگی به سمتِ ما چرخیدند و با هم، بدون هیچ کلامی، به ما خیره شدند. چشمانِ آن‌ها، برای یک ثانیه، سیاه و خالی شد... درست مثل آن مردِ بی‌چشم. [پایان پارت هشتم]
پارت نهم: نبردِ در برابرِ سایه محیطِ موکب، از نظرِ دیگران یک جایِ معمولی برای استراحت بود؛ بویِ چای، صدایِ ملایمِ رادیو که داشت نوحه‌ای می‌خواند، و گرمایِ بخاریِ کوچک. اما برای من و مریم، این موکب مثل یک "تله‌یِ معرفتی" بود. فضا، سنگین و متراکم بود، انگار هوا از جنسِ سرب بود و هر نفس کشیدن، تلاشی برایِ بقا. پیرمردِ خاکستری، با همان آرامشِ مرگبار، به سمتِ ما آمد. هر قدمی که برمی‌داشت، انگار جاده زیرِ پایش فرو می‌رفت. او ظرفِ چای را که حالا دیگر بویِ عود و خاکستر می‌داد، به سمتِ ما گرفت. «خسته نباشید، زائرانِ عزیز...» صدایش مثلِ خش‌خشِ برگ‌هایِ خشک در پاییز بود. «چرا این‌قدر تند می‌روید؟ انگار می‌خواهید از چیزی فرار کنید. یا شاید... می‌خواهید به چیزی برسید که اصلاً وجود ندارد؟» مریم لرزید. من دستش را محکم‌تر گرفتم. می‌دانستم که او دارد با "شک" دست و پنجه نرم می‌کند. آن نورِ آبی که در چشمانش بود، داشت کم‌کم با تیرگیِ چشمانِ آن زائرانِ بی‌روح یکی می‌شد. «ما به دنبالِ مقصد هستیم، پیرمرد.» با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد، گفتم. «ما مسیر را پیدا کردیم.» پیرمرد خندید. خنده‌ای که هیچ اثری از شادی نداشت، فقط یک فرورفتگیِ عمیق در صورتش بود. «مسیر؟ شما فکر می‌کنید این پیاده‌روی، یک جاده‌یِ فیزیکی است؟ شما در یک توهمِ بزرگ هستید. تمامِ این جمعیت، تمامِ این اشک‌ها، تمامِ این رنج‌ها... همگی بخشی از یک چرخه هستند که هیچ پایانی ندارد. شما فقط می‌خواهید در این چرخه، نقشِ یک "مقدس" را بازی کنید تا از بی‌معناییِ زندگی فرار کنید.» او ظرف را جلوتر آورد. «بخورید... این چای، حقیقتِ تلخِ این جاده است. این چای به شما نشان می‌دهد که چقدر از آنچه به آن ایمان دارید، فقط ساخته‌یِ ذهنِ خسته‌ی شماست. کربلا... کجا؟ کربلا فقط یک نام است که برای تسکینِ عطشِ روحی‌تان ساخته‌اید.» در این لحظه، سایه‌یِ سیاه که در جاده دنبالمان بود، به داخلِ موکب خزید و دورِ ما را گرفت. دیوارها شروع کردند به لرزیدن. زائرانِ اطراف، آرام‌آرام به سمتِ ما چرخیدند. چهره‌هایشان محو شد؛ چشم‌ها ناپدید شدند و فقط دو حفره‌یِ سیاه و عمیق باقی ماند. آن‌ها دیگر انسان نبودند، آن‌ها تجسمِ "بی‌تفاوتی" بودند. «رضا...» صدای مریم ضعیف بود. او به ظرفِ چای خیره شده بود. «شاید... شاید اون مرد راست می‌گه. شاید همه‌ی این‌ها... فقط یک خیال باشه.» قلبم فرو ریخت. این دقیقاً همان چیزی بود که آن موجودِ تاریک می‌خواست. او نمی‌خواست ما را بکشد، او می‌خواست "معنا" را از ما بگیرد. اگر ما شک کنیم، آن نورِ درونمان خاموش می‌شود و ما هم تبدیل می‌شویم به یکی از آن سایه‌هایِ بی‌چشم. «نه مریم! نگاه نکن!» فریاد زدم. «به اون نور فکر کن! به اون چیزی که در آن اتاق دیدیم! حقیقت، از شک نمی‌آید، از "بصیرت" می‌آید!» من چشمانم را بستم. نخواستم با آن چشم‌هایِ مادی به پیرمرد نگاه کنم. من سعی کردم به آن "حسِ" درونم برگردم؛ همان حسی که وقتی در میانه‌ی آن انفجارِ نوری بودیم، داشتیم. من به جایِ دیدن، شروع کردم به "حس کردن". حس کردم که ایمان، یک تکیه‌گاهِ سنگی نیست که همیشه ثابت بماند؛ ایمان، مثلِ یک شعله‌یِ کوچک است که در میانِ طوفانِ شک، باید با تمامِ وجود نگهش داشت. «من به تو ایمان ندارم، پیرمرد...» با آرامشی که خودم هم از آن تعجب کرده بودم، گفتم. «من به چیزی ایمان دارم که از تو، از این موکب، و از این سایه‌ها، بسیار بزرگتر است. تو فقط نگهبانِ درگاهِ ترس هستی، اما ما از درگاهِ عبور کرده‌ایم.» ناگهان، از میانِ سینه‌ی من، نوری بیرون جست. نه مثلِ آن نورِ آبیِ خیره‌کننده، بلکه مثلِ نوری ملایم، گرم و مذهبی؛ مثلِ نورِ یک شمع در تاریکیِ یک شبِ سرد. این نور، مریم را در آغوش گرفت. پیرمرد، برای اولین بار، چهره‌اش را منقبض کرد. گویی از آن نور، درد می‌کشید. سایه‌ها، که دورِ ما را گرفته بودند، شروع کردند به جیغ کشیدن—صدایی که شبیه به کشیده شدنِ آهن بر روی سنگ بود. «تو... تو نمی‌توانی!» پیرمرد فریاد زد. «واقعیت، سنگین است! تو نمی‌توانی این سنگینی را تحمل کنی!» «ما تنهایی نیستیم!» مریم با قدرتِ تازه‌ای ایستاد. او به جایِ نگاه کردن به ظرف، به آسمان نگاه کرد. «ما در مسیرِ یک عشقِ ابدی هستیم!» در همان لحظه، آن نورِ درونیِ من و مریم، با هم یکی شد و مثل یک موجِ انفجاری، به بیرون پرتاب شد. موکب، پیرمرد، زائرانِ بی‌چشم و آن سایه‌یِ سیاه، همگی مثلِ دود، در برابرِ این نورِ خالص، فرو ریختند. هنگامِ فروپاشیِ آن توهم، من حس کردم که زمین دوباره زیرِ پایمان می‌لرزد. اما این بار، لرزش، از جنسِ ترس نبود؛ از جنسِ رسیدن بود. و بعد... سکوت. [پایان پارت نهم]
پارت دهم: انتخابِ ابدی نور، دیگر از بیرون نمی‌آمد؛ بلکه از درونِ استخوان‌هایمان می‌جوشید. آن انفجارِ نوری که از ما سر زد، همه چیز را با کندیِ یک رویا بلعید. پیرمرد، موکب، سایه‌ها و حتی جاده‌یِ خاک‌آلود، مثلِ قطره‌هایِ رنگی که در آبِ شفاف حل می‌شوند، محو گشتند. من حس کردم که وزنِ جسمم، وزنِ کوله‌پشتی‌ام، و حتی وزنِ نامِ "رضا" از روی شانه‌هایم برداشته می‌شود. وقتی دوباره چشم‌هایم را باز کردم، دیگر در جاده نبودیم. ما در همان اتاقِ بزرگ و دایره‌ای بودیم. اما دیگر آن اتاق، بویِ مرگ و خاکستر نمی‌داد. دیوارهایِ چوبیِ سوخته، حالا مثلِ ستون‌هایِ معبدی از جنسِ عقیق و سنگِ سیاه می‌درخشیدند. سقفِ بلند و تاریک، حالا پر شده بود از ستاره‌هایی که انگار تکه‌هایی از الماس بودند و در یک رقصِ بی‌صدا می‌چرخیدند. مریم کنار من بود. او دیگر رنگ‌پریده نبود. صورتش چنان از نور می‌درخشید که گویی خودش منبعِ آن نور است. او به من نگاه کرد و در چشمانش، من تمامِ آنچه را که در آن "سفرِ نوری" دیده بودیم، بازیافتم: تمامِ تاریخ، تمامِ اشک‌ها و تمامِ مسیرهایِ بی‌پایان. در مقابلِ ما، مردِ خاکستری ایستاده بود. اما او دیگر آن موجودِ ترسناک و بی‌چشم نبود. او بلندقد، با شکوه و با نگاهی بسیار مهربان و باستانی بود. چشمانش، دو دریچه‌یِ باز به سویِ بی‌نهایت بودند. او دیگر ظرفِ نقره‌ای نداشت؛ در دستانش، یک کتابِ بزرگ از جنسِ نور بود که ورق‌هایش با وزشِ بادِ نامرئی، به آرامی ورق می‌خورد. «رسیدید...» صدایش دیگر خش‌خش نمی‌کرد؛ مثلِ طنینِ زنگِ کلیسا یا ندایِ اذان در یک صبحِ بسیار آرام بود. «به مرزِ میانِ آنچه می‌دانید و آنچه هستید.» من با صدایی که از اعماقِ روحم برمی‌آمد، پرسیدم: «ما کجاییم؟ آیا این هم یک توهم است؟» مرد لبخندی زد. «توهم، زمانی است که فکر کنی تنها، یا فکر کنی این جاده پایان دارد. اینجا، مرزِ بیداری و خواب است. اینجا، جایی است که هر روح، باید تصمیم بگیرد: آیا می‌خواهد دوباره به "زمان" بازگردد و در تکرارِ رنج‌ها و لذت‌هایِ گذرا زندگی کند؟ یا می‌خواهد در این "حقیقت" باقی بماند و بخشی از این جریانِ ابدی شود؟» او به ما اشاره کرد. از میانِ دیوارهایِ اتاق، دو مسیر نمایان شد. مسیرِ اول، یک درِ کوچک و چوبی بود که از پشتِ آن، صدایِ همهمه‌یِ جمعیت، بویِ نانِ گرم، صدایِ باران بر روی سقفِ کُلبه‌ها و گرمایِ خورشیدِ صبحگاه به گوش می‌رسید. آنجا همان دنیایِ ما بود؛ همان جاده‌یِ اربعین، همان مریمِ جوانی که باید با من به کربلا می‌رسید، همان رضا که باید با تمامِ سختی‌ها، مسیر را طی می‌کرد. آنجا "واقعیت" بود، اما واقعیتی که با "بصیرت" ما تغییر کرده بود. مسیرِ دوم، یک شکافِ بی‌انتها از نور بود که به سویِ بالا می‌رفت؛ به سویِ جایی که دیگر زمان، مکان، درد یا مرگ معنایی نداشت. آنجا "حقیقتِ محض" بود، اما جایی که دیگر "خود"ی وجود نداشت؛ جایی که فقط "بودن" بود. مردِ خاکستری به ما نگاه کرد. «انتخاب با شماست. اگر به آن دنیا برگردید، حقیقت را با خود خواهید داشت، اما باید دوباره در میانِ سایه‌ها و رنج‌ها قدم بزنید تا به مقصد برسید. اگر اینجا بمانید، از رنج رها می‌شوید، اما دیگر هرگز "مسیر" را تجربه نخواهید کرد.» نگاه من و مریم در هم گره خورد. من به مریم نگاه کردم. او دیگر آن دخترِ مضطربی نبود که در پارت اول، با ترس از صدایِ ساعت بیدار شده بود. او حالا، تمامِ جهان را در نگاهش داشت. او فهمیده بود که معنایِ سفر، در "رسیدن" نیست، بلکه در "رفتن" است. در همان قدم‌هایِ لرزان، در همان اشک‌هایِ واقعی، در همان عشق‌هایی که در میانِ خاک و گل می‌جوشند. مریم دستِ مرا گرفت. گرمایِ دستش، گرمایِ زندگی بود. من به مردِ خاکستری نگاه کردم و سر تکان دادم. «ما... ما می‌خواهیم قدم بزنیم. ما می‌خواهیم در میانِ رنج، حقیقت را پیدا کنیم.» مردِ خاکستری سری تکان داد. «پس برگردید. اما بدانید، از این پس، هیچ سایه‌ای نمی‌تواند بر نورِ درونِ شما سایه افکند. شما دیگر زائرِ جاده نیستید؛ شما، جاده هستید.» با یک حرکتِ دستِ او، اتاقِ نوری فرو ریخت. تکانِ شدیدی خورد. صدایِ بوقِ یک ماشین و صدایِ داد و فریادِ زائران در نزدیکیِ ما، گوش‌هایم را پر کرد. چشم‌هایم را باز کردم. من روی زمینِ خیس، در کنارِ جاده، نشسته بودم. بارانِ ملایمی می‌بارید. بویِ خاکِ نمناک و عرقِ زائران، دوباره در هوا پیچیده بود. مریم کنار من بود. او داشت با دست‌های لرزان، خاکِ روی لباسش را پاک می‌کرد. وقتی سرش را بلند کرد، من دوباره آن درخششِ عمیق را در چشمانش دیدم. او به من لبخند زد؛ لبخندی که معنایِ تمامِ آن سفرِ ماورایی را داشت. ما بلند شدیم. کوله‌پشتی‌هایمان سنگین بود، اما دیگر سنگینیِ بار نبود؛ انگار سبک‌ترین چیزهای جهان بودند.