پارت هفدهم: میراثِ نور و پیمانِ خون
دشتِ بنفش و طلایی، زیرِ پایمان مثلِ یک اقیانوسِ ساکن به نظر میرسید. هیچ بادی نمیوزید، اما انگار تمامِ ذراتِ غبار در فضا در حالِ رقصیدن با یک موسیقیِ نشنیدنی بودند. تپهیِ شعلهور و آن گنبدِ الماسگون در دوردست، مثلِ دو چشمِ یک هیولایِ مقدس، به ما خیره شده بودند.
هر چه به سمتِ آن گنبد نزدیکتر میشدیم، احساسِ سنگینیِ بیشتری میکردیم؛ اما این بار، سنگینیِ وزنِ جسم نبود، بلکه سنگینیِ «معنا» بود. انگار هر قدمی که برمیداشتیم، لایهای از پوستِ روحمان کنده میشد.
مریم ناگهان ایستاد.
او نه از خستگی، بلکه از نوعی بهتِ عمیق، خشکش زده بود. نورِ آبی که از بدنِ او ساطع میشد، دیگر مثلِ یک ردپایِ آرام نبود؛ حالا مثلِ یک ستونِ آتشِ سرد، به سمتِ آسمانِ بنفش پرواز میکرد و به سمتِ آن گنبدِ عظیم کشیده میشد.
«رضا...» صدای او لرزید، اما نه از ترس. «من... من دارم حس میکنم که دارم به خانهام برمیگردم. اما نه خانهیِ واقعیمان. انگار بخشی از من، از خیلی وقتها پیش، در آن گنبد دفن شده است.»
من دستش را گرفتم. گرمایِ دستش، تنها چیزی بود که در این دنیایِ غیرممکن، به من اطمینان میداد که من هنوز وجود دارم. «مریم، چی میگی؟ ما باید از این مرحله هم بگذریم. کربلا نزدیکه.»
او به من نگاه کرد. در چشمانش، نوری بود که من هرگز ندیده بودم؛ نوری که انگار از اعماقِ تاریخ سرچشمه میگرفت. «اون پیرزن در موکب... در موردِ "پیمانِ قدیمی" گفت. من فکر میکردم داره افسانه تعریف میکنه. اما الان میفهمم... من فقط یک زائر نیستم، رضا. من "بهایِ" این سفر هستم.»
در همین لحظه، مسیرِ پیشِ روی ما، با یک حرکتِ صاعقهآسا، شکافته شد. اما این بار، شکاف در زمین نبود؛ شکاف در "هوا" بود. از میانِ آن شکاف، سه موجودِ بلندقامت و بیشکل، مثلِ ستونهایِ نورِ سفید، بیرون آمدند. آنها نه انسان بودند و نه سایه؛ آنها مثلِ تجسمِ قوانینِ فیزیکِ این جهان بودند.
یکی از آنها، با صدایی که در استخوانهایِ جمجمهمان طنین میانداخت، گفت: «برای عبور از دروازهیِ الماس، باید "مالکیت" را رها کنید. برای رسیدن به حقیقت، باید آنچه را که "شما هستید" را پس بدهید.»
آنها به مریم نزدیک شدند. یکی از آنها دستش را به سمتِ سینهی مریم دراز کرد.
«مریم، نه!» فریاد زدم و سعی کردم نورِ بلوطیام را ساطع کنم، اما این بار، نوری که از من بیرون آمد، ضعیف و رنگپریده بود. انگار آن قدرتِ عظیم، در نبردِ با همزادها، تمام شده بود.
موجودِ نورانی ادامه داد: «دخترِ پیمان، تو نوری را با خود داری که متعلق به تو نیست. تو حاملِ "خاطرهیِ نوری" هستی که در زمانِ آغاز، در این خاک قرار داده شد. اگر میخواهی وارد شوی، باید آن نور را به صاحبش بازگردانی. باید "مریم" را از دست بدهی، تا "حقیقت" را بیابی.»
در آن لحظه، درکِ وحشتناک و هولناکی به من هجوم آورد. دشمنان (مردِ خاکستری و سایهها) نمیخواستند ما را بکشند؛ آنها میخواستند "نورِ مریم" را بدزدند تا از آن برای باز کردنِ درهایِ تاریکی استفاده کنند. اما حالا، خودِ "دروازه" میخواست همان نور را پس بگیرد!
مریم در میانهیِ آن ستونهایِ نور، ایستاده بود. او داشت از دست دادنِ "خودش" را تجربه میکرد. او داشت تبدیل میشد به یک موجودِ خالی، یک ظرفِ بیروح که فقط نوری را در خود نگه داشته بود.
«رضا...» مریم با صدایی که انگار داشت در تاریکیِ مطلق غرق میشد، گفت. «اگر من برنگشتم... اگر من فقط یک سایه شدم... تو به مسیر ادامه بده. تو باید به کربلا برسی. تو باید شاهد باشی.»
«هرگز!» فریاد زدم. من دیگر به فکرِ جبرانِ گذشتههایم نبودم. من دیگر به دنبالِ قهرمان شدن نبودم. من فقط میخواستم این دختر، این روحِ درخشان را حفظ کنم.
در آن لحظهیِ درمانده، من به جایِ جنگیدن با آن موجودات، به سمتِ مریم دویدم. من ندانستم چه کار میکنم، اما میدانستم که باید "پل" باشم. من بینِ مریم و آن موجودات قرار گرفتم.
من به جایِ استفاده از نورِ بلوطی برای "حمله"، از آن برای "اتصال" استفاده کردم. من تمامِ وجودم را باز کردم و سعی کردم تمامِ درد، تمامِ شک، تمامِ عشق و تمامِ ترسهایم را به آن نورِ آبیِ مریم وصل کنم. من میخواستم به آنها نشان دهم که مریم، فقط یک "حاملِ نور" نیست؛ او با تمامِ ضعفها، با تمامِ خاطرات و با تمامِ انسانیتاش، یک "انسان" است!
«او فقط یک پیمان نیست!» فریاد زدم، در حالی که احساس میکردم بدنم در حالِ سوختن است. «او مریم است! او با تمامِ دردهایِ انسانیاش، برتر از هر نوری است که شما میتوانید تصاحب کنید!»
آن لحظه، معجزهای رخ داد. برخوردِ "انسانیتِ مطلقِ من" با "قانونِ مطلقِ آنها"، باعث شد که آن ستونهایِ نور، به جایِ فروپاشی، به شکلی لرزان عقب بنشینند. نورِ مریم، به جایِ اینکه به سمتِ گنبد کشیده شود، به سمتِ ما بازگشت. نور، به جایِ "مالکیت"، "رابطه" را انتخاب کرد.
سکوتِ سنگینی حکمفرما شد.
موجوداتِ نورانی ناپدید شدند. اما گنبدِ الماس هم تغییر کرده بود. دیگر آن هیبتِ ترسناک و سرد را نداشت؛ حالا مثلِ یک چشمِ باز و مهربان، به ما مینگریست.
مریم به سمتِ من آمد. او هنوز میدرخشید، اما درخششش دیگر مثلِ یک ستونِ آتشِ سرد نبود؛ مثلِ نورِ خورشید در یک صبحِ پاییزی، گرم و آرام بود.
او دستم را گرفت. چشمانش باز شد و من برای اولین بار، "حقیقتِ مریم" را دیدم. او فقط یک دخترِ مذهبی یا یک زائر ساده نبود. او، گویی، بخشی از همان نوری بود که از زمانِ آغاز در این زمین جاری شده بود؛ یک امانتدارِ باستانی که برای رسیدن به این لحظه، هزاران سال در طولِ تاریخ، در قالبهای مختلف، سفر کرده بود.
ما به سمتِ گنبد حرکت کردیم. اما این بار، راهِ پیشِ رو، دیگر یک مسیرِ جنگی نبود. ما در حالِ ورود به یک "آیینِ پذیرش" بودیم.
وقتی به آستانهیِ گنبد رسیدیم، مردِ خاکستری را دیدیم. او در نزدیکیِ دروازه ایستاده بود و با لبخندی که این بار، نه از سرِ تمسخر، بلکه از سرِ احترام بود، به ما نگاه میکرد.
«سفرِ شما، از "بودن" شروع شد...» او زمزمه کرد. «اما رسیدن به کربلا، از "گرفتن" شروع میشود. آمادهاید تا آنچه را که "دارید"، برای آنچه که "هستید"، معامله کنید؟»
درست در همان لحظه، دروازهیِ الماس با صدایی شبیه به نواختنِ هزارانِ زنگولهیِ نقرهای، باز شد و ما به درونِ آن کشیده شدیم.
[پایان پارت هفدهم]
#رمانمسیربیانتها
پارت هجدهم: کربلا؛ در نهایتِ درون
به محض اینکه از آستانهیِ گنبدِ الماس گذشتیم، جهانِ بیرون از دستمان رفت. نه اینکه تاریک شد، نه اینکه روشن شد؛ بلکه انگار «مکان» کلاً معنای خود را از دست داد. ما در فضایی بودیم که نه زمین داشتیم و نه آسمان؛ فقط یک لرزشِ ممتد از حضور بود.
صدای زنگولههای نقرهای که از دروازه شنیده بودیم، تبدیل شد به صدایی که دیگر از گوشها نمیآمد، بلکه از میانِ ستونِ فقراتمان بالا میرفت.
«رضا... ما کجا هستیم؟» صدای مریم دیگر لرزان نبود. او حالا مثلِ یک موجودِ باستانی، آرام و باوقار صحبت میکرد. اما در نگاهش، یک وحشتِ وجودی دیده میشد. او میدانست که ما از مرزِ «بودن» عبور کردهایم.
ناگهان، من تصویری را دیدم که باعث شد نفس در سینهام حبس شود. ما در حالِ حرکت به سمتِ گنبد نبودیم؛ ما در حالِ «عقبگرد» بودیم. هر قدمی که برمیداشتیم، انگار به عقب میرفتیم؛ اما نه در زمان، بلکه در «هویت».
من خودم را دیدم که به عقب برمیگردم و به دورانِ کودکیمان میرسم؛ اما آن کودکی، دیگر یک خاطره نبود، بلکه مثلِ یک موجودِ زنده در کنارمان بود. سپس به عقبتر رفتم؛ به لحظاتی که در آنها اولین بار با مفهومِ «گناه» یا «شک» روبرو شده بودم. هر چه عقبتر میرفتیم، لایههایِ شخصیتِ ما کنده میشد.
«باید ادامه بدیم، رضا...» مریم گفت، در حالی که بدنش به شدت میلرزید. «این مسیرِ برگشت به اصله. کربلا اون جلو نیست... کربلا اون پشت نیست... کربلا "اینجا"ست، در نقطهای که ما "هستیم" و "نیستیم".»
در این سفرِ معکوس، ما با «خاطراتِ مادی» روبهرو شدیم. من دیدم که تمامِ داراییهایم، تمامِ نقشهایی که در دنیا داشتم (پسر، برادر، کارمند، شهروند)، مثلِ پوستههای خشکیدهی یک مار، از بدنم جدا میشوند و در این فضایِ بیکران فرو میریشتند. من دیگر «رضا» نبودم؛ من فقط یک «آگاهیِ تنها» بودم.
ناگهان، در میانهیِ این فروپاشیِ هویت، مردِ خاکستری ظاهر شد. اما او دیگر آن پیرمردِ مرموز نبود. او حالا مثلِ یک سایهیِ عظیم که تمامِ جهان را پوشانده، بر فرازِ ما بود.
«شما فکر میکنید با گذشتن از این مسیر، به مقصد میرسید؟» صدای او مثلِ برخوردِ دو کوه بود. «دنیا فکر میکند کربلا یک خاک است، یک جاده است، یک سفر است. اما کربلا یک "تنش" است. تنش میانِ نوری که میخواهد باشد و تاریکیای که میخواهد تمام کند. شما میخواهید به "آرامش" برسید، اما حقیقت، فقط در میانهیِ این نبرد است.»
او دستش را تکان داد و ناگهان، من و مریم در میانهیِ یک میدانِ جنگِ عظیم قرار گرفتیم. اما این یک جنگِ معمولی نبود.
ما میدیدیم که در یک طرف، میلیونها زائر با نورهایِ مختلف (سبز، آبی، سفید) در حالِ حرکت به سمتِ نوری بیکران هستند. و در طرف دیگر، میلیونها سایه با چشمانِ سیاه و خالی، در حالِ کشیده شدن به سمتِ خلاء. و در مرکزِ این دو جریانِ عظیم، یک نقطهیِ بینهایت از خون و نور وجود داشت؛ نقطهای که انگار قلبِ تمامِ هستی بود.
«این همان است!» مریم فریاد زد. او حالا خودش به یک منبعِ نورِ خالص تبدیل شده بود. «این نقطه، جایی است که شک و ایمان، تاریکی و نور، با هم یکی میشوند!»
من حس کردم که باید انتخابی کنم. برای رسیدن به آن مرکز، من باید آخرین لایهیِ وجودم را هم از دست میدادم. من باید «ارادهیِ خود» را فدا میکردم تا بتوانم در آن جریانِ عظیمِ عشق و درد، غرق شوم.
در آن لحظه، من به جایِ مقاومت، تسلیم شدم. من دیگر سعی نکردم «رضا» بمانم. من تمامِ وجودم را به جریانِ خون و نور سپردم. من اجازه دادم که تمامِ شکهایم، تمامِ ترسهایم و تمامِ زیباییهایم در آن مرکزِ پر از درد و شکوه، ذوب شوند.
و همانجا بود که آن را دیدم.
یک لحظهیِ کوتاه، که شاید یک ثانیه بود یا یک قرن؛ من تصویری از یک محراب، یک پرچمِ سرخ و یک نورِ بسیار ظریف و بسیار قدرتمند را دیدم. نه به شکلِ یک تصویر، بلکه به شکلِ یک «حس». حسی که تمامِ معنایِ رنج را در خود داشت و در عین حال، تمامِ معنایِ امید را.
این، کربلا بود.
کربلا، جایی نبود که به آن برسیم؛ کربلا، جایی بود که در آن «فرو میریختیم».
وقتی چشم باز کردم، دیگر در گنبد نبودم. دیگر در دشت نبودم.
من روی زمینِ گرم و خاکیِ جادهیِ اربعین افتاده بودم. صدایِ قدمهایِ سنگینِ زائران، صدایِ برخوردِ پیالههای چای، و صدایِ زمزمهیِ «یا حسین» از دوردستها میآمد.
نفسنفس میزدم. خاک و عرق در تمامِ بدنم بود. من هنوز رضا بودم، اما یک "رضایِ متفاوت". یک رضایی که پوستش را در سفرِ معکوس کنده بود.
مریم کنارم بود. او هم خاکی بود، هم خسته، اما چشمانش... چشمانش دیگر فقط آبی نبود. در اعماقِ چشمانش، انگار آن گنبدِ الماس و آن میدانِ نبردِ میانِ نور و سایه، برای همیشه حک شده بود.
ما به جاده برگشته بودیم. اما جاده دیگر همان جادهیِ قبلی نبود. جاده حالا پر از نور بود؛ نه نوری که چشم را میزد، بلکه نوری که از میانِ هر زائر، از میانِ هر ذرهیِ خاک، به چشم میآمد.
ما از میانِ جمعیت گذشتیم. زائران را میدیدیم؛ آنها دیگر آن سایههایِ بیچشم یا موجوداتِ عجیب نبودند. آنها انسانهایی بودند که با تمامِ دردها، گناهان و شکهایشان، در حالِ حرکت بودند. و حالا میفهمیدم: هر کدام از آنها، یک کربلا بودند.
مریم دستم را گرفت. این بار، گرمایِ دستش فقط یک حسِ جسمانی نبود؛ مثلِ یک پیمانِ ابدی بود که در تاریکیِ جهان، تنها حقیقتِ ما بود.
ما به سمتِ کربلا قدم برداشتیم. نه به عنوانِ کسانی که به دنبالِ یک مقصد هستند، بلکه به عنوانِ کسانی که خودشان، بخشی از آن مقصد شدهاند.
[پایان پارت هجدهم]
#رمانمسیربیانتها
پارت نوزدهم: آستانهیِ بینام
هوا سنگین بود، اما نه از آن سنگینیِ خفقانآوری که در موکب یا در رودخانهیِ خشکیده حس میکردیم. این سنگینی، وزنِ حضور بود. انگار اتمهای هوا با دقتِ بسیار زیادی در کنار هم چیده شده بودند تا هیچ صدایی، حتی صدای نفسِ ما، از آن سکونِ قدسی عبور نکند.
ما در چند کیلومتریِ حرم بودیم. گنبدِ طلایی در افق، مثلِ خورشیدی که در زیرِ لایهای از ابرهایِ بنفش در حالِ طلوع است، میدرخشید. اما این درخشش، دیگر آن نورِ خیرهکنندهیِ گنبدِ الماس نبود؛ این نوری بود که از دلِ خاکِ جاده میجست تا به آسمان برسد.
مریم در کنار من قدم میزد. او دیگر آن دختری نبود که با اضطرابِ سفر را آغاز کرده بود. او حالا مثلِ یک ستونِ آرامش بود. هر قدمش، مثلِ لمسِ برخوردِ آب با سنگ بود؛ آرام، عمیق و بیصدا.
ناگهان، در میانهیِ جمعیتِ بیصدایِ زائران، او را دیدم.
مردِ خاکستری.
او همانجا ایستاده بود. نه در میانِ سایهها، نه در میانِ نورها؛ او در نقطهای ایستاده بود که گویی هیچکدام از این دو وجود نداشتند. او لباسهای خاکستریِ همان مردِ دورهیِ سفر را به تن داشت، اما چهرهاش... چهرهاش دیگر نه ترسناک بود و نه مرموز. او فقط «بود».
وقتی نزدیکتر شدیم، جمعیتِ زائران، بدونِ اینکه متوجه شوند، راه را برای ما باز کردند. انگار موجودیتِ او، فضا را برای عبورِ ما آماده میکرد.
او به ما رسید. نگاهش مستقیماً در چشمانِ من و مریم گره خورد. من منتظر بودم که دوباره با یک معما یا یک تهدید روبرو شوم، اما چیزی که دیدم، فراتر از انتظارم بود. در چشمانِ او، تمامِ آن پارتهایی که پشت سر گذاشته بودیم، مرور شد: بارانِ سیاه، شکافِ آسمان، دردِ مریم، و نورِ بلوطیِ من. او تمامِ ما بود.
«رسیدید؟» صدایش دیگر مثلِ کوه نبود؛ مثلِ زمزمهیِ باد در میانِ برگهایِ خشک بود.
«رسیدیم؟» پرسیدم، و صدای خودم در سکوتِ مطلقِ جاده، مثلِ یک هجومِ ناگهانی به گوشم آمد. «ما فقط به جاده برگشتیم. ما هنوز به مقصد نرسیدیم.»
لبخندی بسیار ظریف بر لبانش نشست. «کربلا یک مقصد نیست که به آن "برسید". کربلا یک "آستانه" است که از آن "عبور" میکنید. شما در پارتهای گذشته، از پوستهایِ خودتان گذشتید تا بتوانید این جاده را ببینید. حالا که پوستتان کنده شده، دیگر چیزی ندارید که در راه مانعِ شما شود.»
او به مریم نگاه کرد. «پیمانِ قدیمی، تنها یک قراردادِ بینِ دو موجود نبود؛ یک پیمانِ بینِ "زمان" و "ابدیت" بود. مریم، تو نوری را با خود داری که حالا دیگر مالِ تو نیست؛ تو خودِ نوری.»
مریم با آرامشی که مرا به لرزه میانداخت، پاسخ داد: «و رضا، او دیگر نوری نیست که بخواهد از تاریکی دفاع کند. او نوری است که تاریکی را در خود پذیرفته است.»
مردِ خاکستری دستش را به سمتِ حرم دراز کرد. «حالا، آخرین مرحله است. ورود به جایی که کلمات، رنگها و حتی "خود" هم معنایی ندارند. جایی که فقط "او" است. آیا آمادهاید که در این بینامی، گم شوید؟»
من به مریم نگاه کردم. او دستم را فشرد. گرمایِ دستش، تنها واقعیتی بود که در این دنیایِ در حالِ فروپاشی باقی مانده بود. من فهمیدم که منظور او از «گم شدن»، مرگ نیست؛ منظور او «فنا شدن» است. گم شدن در عظمتِ چیزی که فراتر از «من» و «تو» است.
«ما آمادهایم.» هر دو همزمان گفتیم. انگار کلماتِ ما از پیش در اعماقِ روحمان نوشته شده بود.
مردِ خاکستری ناپدید شد. نه مثلِ یک سایه که محو میشود، بلکه مثلِ مهی که در برابرِ خورشید، ناگهان از میان میرود. او راه را باز کرد.
ما قدم برداشتیم.
در این لحظه، تمامِ صداهایِ جهان قطع شد. صدایِ زائران، صدایِ جاده، حتی صدایِ تپشِ قلبِ خودم. تمامِ دنیا در یک سکوتِ مطلق و بیانتها فرو رفت. من و مریم، تنها دو نقطهیِ کوچک بودیم در یک اقیانوسِ بیکران از سکوت.
اما در این سکوت، یک «شنیدن» وجود داشت. شنیدنِ صدایِ حقیقتی که از میانِ زمین و آسمان میآمد. صدایی که نه با کلمات، بلکه با «حس» منتقل میشد. حسی از عشق، از رنج، از فداکاری و از یک حضورِ بینهایت.
ما به دروازهیِ اصلی رسیدیم. اما آنجا نه دروازهای از طلا بود و نه از سنگ. آنجا مرزِ بینِ «آنچه میدانیم» و «آنچه هستیم» بود.
من چشمانم را بستم. و در آن تاریکیِ مطلقِ ناشی از بستنِ چشمها، برای اولین بار، واقعاً «دیدم».
[پایان پارت نوزدهم]
#رمانمسیربیانتها
پارت بیستم: بازگشت به خاکِ نور
در آن لحظهای که چشمانم را در تاریکیِ مطلقِ آن آستانه بسته بودم، دیگر زمان وجود نداشت. نه گذشتهای که از آن میترسیدم و نه آیندهای که برایش نگران بودم. من در یک «هماکنونِ» بیپایان غرق شده بودم. انگار تمامِ هستی در یک نقطه جمع شده بود و من، تمامِ هستی بودم.
آن لحظه، دیگر هیچ نوری نبود، هیچ سایهای نبود، هیچ مردِ خاکستریای نبود. فقط یک «حس» بود؛ حسی که در زبانِ بشر نامی ندارد، اما در قلب هر انسانی، عمیقترین و قدیمیترین لرزه را ایجاد میکند. حسی از یک «عشقِ سوخته» که از میانِ رنجِ بیکران سرچشمه میگرفت.
و ناگهان، یک لرزشِ بسیار ملایم.
مثلِ وقتی که یک قطرهیِ آب در اقیانوسی ساکن میافتد.
آوازِ زنگولههای نقرهای، صدایِ قدمهایِ خسته، و بویِ خاکِ مرطوب و عرقِ زائران، مثلِ امواجِ آرامِ دریا به سمتِ من سرازیر شدند. من احساس کردم که دوباره در بدنم «جای گرفتهام». سنگینیِ دستهایم، گرمایِ تنم، و حتی دردِ خفیفِ پاهایم... همه چیز داشت به من باز میگشت.
چشمانم را باز کردم.
ما در میانِ جمعیتِ زائران، درست در آستانهیِ حرم ایستاده بودیم. گنبدِ طلایی، با آن شکوهِ باستانیاش، درست در برابرِ دیدگانم بود. اما این بار، من آن را با چشمانم نمیدیدم؛ من آن را با «وجودم» حس میکردم. گنبد، مثلِ یک قلبِ تپنده، در مرکزِ تمامِ این جهانِ لرزان میتپید.
مریم در کنارم بود. او سرش را روی شانهیِ من گذاشته بود و نفسهایش آرام و عمیق بود. او دیگر آن زنِ مضطرب و پریشان نبود. او مثلِ کوهی از آرامش بود که هر طوفانی را در خود فرو میبرد. نگاهش به گنبد، نگاهِ یک مسافرِ فراری نبود، بلکه نگاهِ یک «بازگشتکننده» بود؛ کسی که به خانه آمده است.
من به اطرافم نگاه کردم. زائران را میدیدم. آنها را میدیدم، اما نه آنگونه که پیش از این میدیدم. من دیگر پشتِ چهرههایشان، سایهها یا موجوداتِ عجیب را نمیدیدم. من در هر چشم، در هر چهره، در هر قطرهیِ اشکی که از گونهیِ زائرانی میسرید، همان «نور و سایه» را میدیدم. من میدیدم که هر انسانی، خودش یک سفرِ تمامنشدنی، یک نبردِ بیپایان و یک حقیقتِ پنهان است.
دیگر خبری از مردِ خاکستری نبود. اما وقتی به سایهیِ خودم روی زمین نگاه کردم، حس کردم که او هنوز در جایی از اعماقِ من حضور دارد؛ نه به عنوانِ یک بیگانه، بلکه به عنوانِ نگهبانِ این حقیقت که: «بدونِ عبور از تاریکی، هیچ نوری معنا ندارد.»
ما به سمتِ حرم حرکت کردیم. جمعیتِ عظیم، مثلِ جریانی از آب، ما را با خود میبرد. اما این بار، من دیگر در جریانِ جمعیت «گم» نمیشدم؛ من با جریانِ جمعیت «یکی» شده بودم.
وقتی به نزدیکیِ ضریح رسیدیم، سکوتی که در آنجا حاکم بود، با تمامِ آن صداهایِ پرهمهمه، از سکوتِ پارتهای گذشته عمیقتر بود. این سکوت، سکوتِ ناشی از «فهمیدن» بود. سکوتِ کسی که دیگر نیازی به پرسیدن ندارد.
مریم دستم را فشرد. گرمایِ دستش، همان تنها حقیقتِ من در تمامِ آن سفرِ ماورایی، حالا مثلِ یک مهرِ ابدی بر روحم نشسته بود.
من میدانستم که از اینجا به بعد، زندگیِ ما دیگر هرگز به عقب باز نخواهد گشت. ما از مرزی گذشتیم که دیگر راهِ بازگشت به سوی «بیخبری» وجود نداشت. ما میدانستیم که کربلا، نه یک جاده، نه یک شهر، و نه یک مقصد، بلکه همان «لحظهیِ دیدن» است که در هر نفس، در هر درد و در هر عشقی نهفته است.
ما واردِ حرم شدیم. و در آن لحظه، در میانِ آن همه جمعیت و آن همه ناله و دعا، من برای اولین بار، واقعاً «آزاد» شدم.
[پایان پارت بیستم]
#رمانمسیربیانتها
|گـمـنـامے|🎙
پارت بیستم: بازگشت به خاکِ نور در آن لحظهای که چشمانم را در تاریکیِ مطلقِ آن آستانه بسته بودم، دیگ
[پایان رمان مسیر بی انتها]
نظرتان در مورد رمان چی بود؟😇
🚀 تبلیغات رایگان بدون محدودیت! 🚀
سلام! به خانواده ما خوش آمدید 🌿
اینجا بهترین جا برای دیده شدنِ کار و کسب شماست.
✅ تبلیغات خود را بدون محدودیت و کاملاً رایگان منتشر کنید!
🔗 لینک ورود به گروههای ما:
🔹 گروه اول (ویژه):
( https://eitaa.com/joinchat/2940535876C1052f65d3f )
🔸 گروه دوم (فعال):
( https://eitaa.com/joinchat/964363889C52d9353932 )
📢 منتظر حضور گرم شما هستیم! 🩶✨