eitaa logo
|•نــْــآمْــــٓــــیٓرّآ :) _
612 دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
897 ویدیو
57 فایل
تراوشات ذهنی... تاسیس : ۱۴۰۱/۴/۱۲ کپی؟ فقط فور :) حرفی سخنی... https://harfeto.timefriend.net/16976057631616
مشاهده در ایتا
دانلود
چه بگی چه نگی خدا از دلت خبر داره نگران هیچی نباش
"موود الانم؟" یک روح نا آروم، یک جسم خسته و یک مغز پر از فکر و خیال های بیش از حد ... :)
یکی جدی بودنش به دل میشینه، یکی خوش اخلاق بودنش و یکی سرسنگینیش، یکی شیطونیش یکی کم حرفيش دوست داشتنیه، یکی پرحرفيش! اگه ادای کسی رو در بیاری جذاب نمی شی، پس از وجود خودت لذت ببر، همینطوری که هستی
امروز چند شنبست ؟ چندم کدوم ماه یا چندم کدوم سال ؟! امروز چند روز از من میگذره ؟ شاید توی این همه سال چیزای مختلفی رو تجربه کردم ... آدمای زیادی اومدنو رفتن ... تجربه های جدید ... شبایی که تنهایی صبح کردم و گاهی رفیقایی داشتم که شبو تا صبح ، از فاصله های دور کنار هم صبح کردیم ، تنهام نذاشتن ... گاهی به زور از خواب بیدار شدمو رفتم تو اجتماع ... گاهی شب قبلش به تموم کردن زندگیم فکر میکردم ... گاهی زمین خوردم و اونقدر برام سنگین بوده که فرداش با مرده ی متحرک هیچ فرقی نداشتم ... خیلی وقتا خندیدم و گاهی اونقدر گریه کردم که دیگه اشکی برام نموند ... با وجود همه ی اینا ادامه دادم و عاشقانه با اونایی که برام وقت میذارن به ادامه ی زندگیم فکر کردم ... ازشون ممنونم ... من چند سالم ؟ جز اینکه امروز الانه و اینجا زمینه ... نمیدونم هر سال که میگذره یک سال به عمرم اضافه میشه یا یک سال از اون کم میشه ولی هرسال شمع های بیشتری برام اشک می‌ریزن ... ولی امروز روز منه ... یکسال دیگه هم گذشت و منم یکسال دیگه بزرگتر شدم ... یکسالی که نمیدونم توش واقعا تونستم بزرگ تر بشم یا نه ؟! تونستم همونی باشم که میخام ؟! شاید اونجوری که میخاستم باشم نبودم اما یکسال بزرگتر شدم ... امروز وارد 19 سالگی شدم و قراره پا بذارم توی مسیر جدیدی که نمیدونم قراره تهش چی بشه ولی من باید خوب بسازمش ... تولدم مبارک ... ✨🦋 « 24 مهر 1401 » « ساعت 23:49 » @Namiiraa ✨🍂
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام سروران وبزرگواران این کلیپ توسط اینستا حذف شد لطفانشر بدید تو همه گروهها
آهنگا هیچوقت نمیذارن چهره ها ، صداها و خاطره ها کمرنگ بشن ... وقتی یه آهنگی که یه زمانی باهاش زندگی می‌کردی ، خاطره میساختی و شب و روزتو با اون آهنگ با یه سری خاطرات به یاد موندنی رو پاک نمیکنی ولی حواست هست اشتباهی پلی نکنی که دوباره بشکنتت ولی یه اشتباه و ... پلی ... و همزمان حجم انبوهی از خاطرات کمرنگ شده که دوباره سر از خاک بیرون میارن ...
بعضی شبا پُرِ حرفی ... بعضی شبا هم پُر حرفی ... وقتی دلت پُرِ حرفه نمیدونی دقیقا چی میخای بگی ، حرفای پراکنده ی توی سرتو نمیتونی یه جا جمع کنی ... تازه کو آدمی که بتونه درک کنه ، نه که فقط بشنوه ... وقتی پُرِ حرفی اینقدر مخاطبای گوشیتو زیر و رو میکنی تهشم هیچی نمیگیو در نهایت می‌خوابی ، چون نمیدونی چی میخای ... ولی شبایی که پر حرفی اونقدر از این در و اون در میگی تا ذهنت خسته شه و آروم بخوابی .... وقتی پُر حرفی داری پرده می‌کشی به روی حرفای تو سینت ، روی حرفای پراکنده ی توی سرت ... میدونی فرقشون چیه ؟ یکیشون تسلیم میشه یکیشون خودش به جنگ خودش میره ، خودشو سرکوب می‌کنه ... ذهنشو خسته می‌کنه ... ولی اینا یه نقطه ی مشترک دارن ... میدونی چیه ؟ اینکه هر دو در نهایت وقتی میبینن کسی بلدشون نیس ، کسی نفهمیده حالشون بده ... وقتی میبینن کسی نفهمیده شبشون چقد تاریکه ، ناامید میشن ... می‌خوابن ...
مثل همون خدایی که نیست ... ولی پله می‌ذاره زیر پات جوری که نمی‌فهمی کی اونقدر رفتی بالا که دیگه زمینو نمیبینی
درد ادمو بزرگ میکنه
مثل قهقهه ی یه آدم لال وسط نمایش یه آدم کور
مثل یه استندآپی که تو دلش پر غمه از پشت صحنه که میخاد بیاد پشت تریبون اشکاشو پاک می‌کنه و پشت میکروفن بلند تر از هروقت دیگه ای می‌خنده جلوی یه بغض عمیقو میگیره
میدونی من آدمی بودم تو بچگی که غمام تو دلم بود هیچکس نمیدونست حرف نمیزدم از 12 سالگی تا به 18 سالگی سعی کردم بروز بدم خودمو بخندم شاد باشم ، شاد کنم ولی باز غمام مال خودم بود پشت خنده هام پنهون بودن الان در اوایل 19 سالگی تبدیل شدم به منی که بی حسه نه غم داره نه شادی نه شاده نه شاد میکنه گاهی نگاه به پشت سرت که میکنی میبینی چقدر عوض شدی