مثل یه استندآپی که تو دلش پر غمه از پشت صحنه که میخاد بیاد پشت تریبون اشکاشو پاک میکنه و پشت میکروفن بلند تر از هروقت دیگه ای میخنده
جلوی یه بغض عمیقو میگیره
میدونی من آدمی بودم تو بچگی که غمام تو دلم بود هیچکس نمیدونست حرف نمیزدم
از 12 سالگی تا به 18 سالگی سعی کردم بروز بدم خودمو
بخندم شاد باشم ، شاد کنم
ولی باز غمام مال خودم بود پشت خنده هام پنهون بودن
الان در اوایل 19 سالگی تبدیل شدم به منی که بی حسه
نه غم داره نه شادی
نه شاده نه شاد میکنه
گاهی نگاه به پشت سرت که میکنی میبینی چقدر عوض شدی
آدما تاثیر گذارن
یه روز من یه روز تو
دقیقا همونطوری که آدم شرو شیطونی مثل من آروم میشه و میگرده پی سکوت و آدمی مثل تو که از سکوت فاصله میگیره و کمی تغییر میکنه و هم پایه ی من میشه
تا جایی که تبدیل میشه به یه روحزاد
بنظر من آدما گاهی با یه اتفاق یه چیزی درونشون میمیره که از فرداش دیگه اون آدم قبلی نیستن
چرا از ساعت 12 شب به بعد موزیکا و خاطراتمون باهم هماهنگ میشن
ولی بنظرم اینکه دیدگاهت نسبت به خودت عوض بشه و برای خودت زندگی کنی گذروندن زندگی برات قابل تحمل تر میشه
گاهی همین که زاویه دیدتو عوض کنی میبینی حتی آدما هم عوض میشن ....
اونوقته که جهان با تو میرقصه ....
ولی انصافا خیلی بده که بعد از چندین روز که با خودتو عالم و آدم قهر کردی ، وقتی برمیگردی گوشیتو چک کنی و ببینی حتی یک نفرم نبودنتو حس نکرده
گاهی اوقات به سقف بالای سرم حق میدم که همیشه سکوت کنه
آخه چی بگه وقتی یه جوون ساعتا تو تاریکی اتاق زل زده بهش