بنظر من آدما گاهی با یه اتفاق یه چیزی درونشون میمیره که از فرداش دیگه اون آدم قبلی نیستن
چرا از ساعت 12 شب به بعد موزیکا و خاطراتمون باهم هماهنگ میشن
ولی بنظرم اینکه دیدگاهت نسبت به خودت عوض بشه و برای خودت زندگی کنی گذروندن زندگی برات قابل تحمل تر میشه
گاهی همین که زاویه دیدتو عوض کنی میبینی حتی آدما هم عوض میشن ....
اونوقته که جهان با تو میرقصه ....
ولی انصافا خیلی بده که بعد از چندین روز که با خودتو عالم و آدم قهر کردی ، وقتی برمیگردی گوشیتو چک کنی و ببینی حتی یک نفرم نبودنتو حس نکرده
گاهی اوقات به سقف بالای سرم حق میدم که همیشه سکوت کنه
آخه چی بگه وقتی یه جوون ساعتا تو تاریکی اتاق زل زده بهش
اصن گیرم که به گمان تو من مقصر...
چرا قهر میکنی!؟...
مگه نمیدونی اگه یه لحظه ازم دور شی هی باید صدات کنم...
مگه نمیدونی وقتی ازم رو برگردونی هزاران بار غم کل عالم تو دلم جمع میشه...
مگه نمیدونی اگه بری من باید روزای طولانی منتظر بمونم تا آشتی کنیو برگردی...
مگه نمیدونی اذیت میشم؟!...
مگه نمیدونی دلم برات تنگ میشه!!...
بنده ی من
بعضی وقتا میخوای که یادت بره
چندین ماه و سال براش وقت میذاریو فراموش میکنی ... تو ذهنت کمرنگ میشه
دیگه یاد میگیری مثل قبل برا آدمای زندگیت بخندی ، شاد باشی ، ستاره هارو بشماری و با دنیا و اتفاقاتش کنار بیای ... اصلا عوض میشی
اونموقع دیگه رفتن آدما از زندگی اذیتت نمیکنه حتی خودت درو برا رفتنشون باز میکنی ، یجورایی انتقام آدمای گذشته رو گاهی از ناب ترینایی که هنوز کشفشون نکردی میگیری
به مرحله ای میرسی که دیگه حتی شاید خود واقعیتم یادت نیاد ، خود گذشتت
... توی همین مسیر بزرگ میشی
به شخصیت کاذب خود ساختت پر و بال میدی و دیگه میشه بخشی از تو ...
شاید حتی باهاش تاره های سفید موهاتو ببینی
ولی بالاخره یه روزی ، یه جایی ، وسط یه فیلم ... یه خیابون ، وسط یه مهمونی یا حتی تو اوج خنده ... یهو همه چی یادت میاد ...
بنظرم عشق مثل قهوه می مونه
میدونی طعمش تلخه
میدونی شیرین کامیتو از بین میبره ولی نمیتونی طعم خاص و نابشو نادیده بگیری بازم میری سمتش
بازم دوسش داری
تحملش میکنی یه تحمل که شیرینه
انگیزه ی بیداری و ادامه دادنت میشه
به مرور معتادش میشی جوری که بعدش نمیتونی ترکش کنی وگرنه سردرد میگیری
میدونی چی میخام بگم ؟ تلخه اما شیرینه
مثل عشق
هرروز راحت رو زبونم جاری میشه که کاش این روزا تموم شه
قدر این روزامو نمیدونمو از حالا دلتنگ گذشته ی فردام
او مرا میشکست...
و من هر روز
تکه های شکسته ی خود را
جمع میکردم
که در پایش فرو نرود...