eitaa logo
|•نــْــآمْــــٓــــیٓرّآ :) _
611 دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
897 ویدیو
57 فایل
تراوشات ذهنی... تاسیس : ۱۴۰۱/۴/۱۲ کپی؟ فقط فور :) حرفی سخنی... https://harfeto.timefriend.net/16976057631616
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها برای اینکه چنل یکم از یکنواختی در بیاد میخام یه رمان بذارم که خودم خیلی دوسش دارم رمان مال خودم نیس و نویسندش خانم ف_مقیمی هستن و ژانر رمان مذهبی عاشقانست از امشب شروع میکنم و شبی 3 پارت میذارم در صورتی که اعضا بیشتر بشن بیشتر پارت میذارم حمایت یادتون نره ✨🦋 @Namiiraa ✨🍂
داستان درباره دختری از خانواده ی مذهبی است که به روابط خیابانی روی می آورد ولی بعد از مدتی از این وضعیت خسته می شود ولی کسی را ندارد که به او پناه ببرد، تا اینکه … #ف.مقیمی @Namiiraa ✨🍂
_آهای🧔! اهل خونه من دارم میرم بقالی سرکوچه خرید کنم،کسی چیزی نمی خواد؟ +🏃‍♂بابا بابا👱‍♂برای فردا این لیست رو میخام همشو برام بگیر😅 _باشه پسرم🙂 ......چندی بعد"بقالی" _سلام بر بقال منصف محله مون😉 +سلام حسین آقا،بفرمایید درخدمتم😊 _بی زحمت یه کیک دوقلو رانی پرتغال چیبس سرکه ای کرانچی آتشین انشاء با موضوع😳😳🤨🤨🤨.... _ببخشید فک کنم اشتباهی پیش اومده،احتمالا پسرم حواسش نبوده😟🤔 +نه حسین آقا،اتفاقا پسرتون درست گفتن😃 _واع🧐مگه تو بقالیتون،انشاء موجوده🙄 +بله😎تو بقالی زیر انشاء با هر موضوعی که شما بخوایید با قیمت درب کارخونه موجوده😉👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2658205959C3c7c18b01c
سلام نامیرا هستم و خوشحالم که خانواده ی نامیرا رو برای دوستی انتخاب کردید.😌✨ در صورت تمایل به همسایگی به(ظرفیت تکمیل) اعلام کنید و لینک مون رو به لیست تون اضافه کنید تا اضافه بشید. همسایه هامون:🌚🤍 1_نیکتوفیلیا 2_تناسخ 3_تفریحگاه 4_به وقت دلتنگی 5_اتانول 6_تاسیان 7_رامونا 8_هناس 9_هاگین 10_مروارید چشمام 11_مورفین 12_مورفین|Morfin 13_منِ بی تو 14_خاطرات دوست داشتنی 15_تکیه گاه 16_دلبر دلخراب 17_ذهن خسته 18_اشک سرخ 19_راشل 20_مبهم 21_دارک مون 22_fantastic Ocean 23_صدای درون 24_رز سفید 25_اتاقک زیر شیروونی 26_نیمه شب 27_کدئین 28_قاتل خنده هام 29_لاویا 30_تکسام 31_ ‌-Fσɾɢҽт 32_آشناترین غریبه 33_زاده آتش 34_مود من 35_طوسی مات! 36_قهوه ای تلخ در کتابخانه 37_فراموشی 38_پریزاد خسته 39_خاطرات 40_دآرک 41_خودت باش دختر 42_شهرزاد:) 43_همایون و در آخر خودمون: نامیرا:)_|namiiraa شرایط همسایگی :وایب چنلتون به چنلمون بخوره و حمایت دو طرفه باشه انتظار می‌ره همسایه های فعالی هم باشید وگرنه بدون اخطار از لیست حذف میشید🌚✨
شب 1 گاهی روزگار به بازیهای عجیبی دعوتت میکند وتو را درمسیری قرار میده که اصلا تصورش هم نمیکردی!!پانزده سال پیش هیچ گاه تصور نمیکردم مغلوب چنین سرنوشتی بشم! ااااااااااههههه..!!!!!!این روزها خیلی درگیر کودوکیهامم.چندسالی میشه که خواب آقام رو ندیدم. میدونم باهام قهره.شاید بخاطر همینه که بی اختیار هفته هاست راهم رو کج میکنم به سمت محله ی قدیمی و مسجد قدیمی! با اینکه سالها از کودکیهام گذشته هنوز گنبد و مناره ها مثل سابق زیبا و باشکوهند.من اما به جای اینکه نزدیک مسجد بشم ساعتها روی نیمکتی که درست درمقابل گنبد سبز رنگ مسجد وسط یک میدون بزرگ قرار داره می‌نشینم و با حسرت به آدمهایی که باصدای اذان داخل صحن وحیاطش میشن نگاه میکنم.وقتی هنوز ساکن این محل بودم شنیدم که چندسالیه پیش نماز پیر ومهربون  کودکیهام دیگه امامت این مسجد رو به عهده نداره و از این محل نقل مکان کردن به جای دیگری. پیش نماز جدید رواولین بار دم در مسجد دیدمش.یک تسبیح سبز رنگ به دست داشت و با جوونایی که دوره اش کرده بودند صحبت وخوش وبش میکرد.معمولا زیاد این صحنه رو میدیدم.درست مثل امروز!!! او کنار مسجد ایستاده بود با همون شکل وسیاق همیشگی ومن از دور تماشاش میکردم بدون اینکه واقعا نیتی داشته باشم این چند روز کارم نشستن رو این نیمکت و تماشای او و مریدانش شده بود.! شاید بخاطر مرد مهربون کودکیهام، شاید هم دیدن اونها حواس منو از لجنزاری که توش دست وپا میزدم پرت میکرد.آره اگر بخوام صادق باشم دیدن اون منظره حس خوبی بهم میداد.ساعتها روی نیمکت میدون که به لطف مسئولین شهرداری یک حوض بزرگ با فواره های رنگین چشم انداز خوبی بهش داده بود مینشستم و از بین آدمهای رنگارنگی که از کنارم میگذشتند تصویر اون جماعت کنار در مسجد حال خوبی بهم میداد.راستش حتی بدم هم نمیومد برم داخل مسجد و اونجا بشینم.اما من کجا و مسجد کجا؟!!! نویسنده : ف.مقیمی کپی ممنوع ❌ @Namiiraa ✨🍂
شب 2 یادش بخیر !! بچگی هام چقدر مسجد میرفتم.اون هم تو قسمت مردونه.!.عشقم این بود که آقام بیاد خونه و دستمو بگیره ببرتم مسجد کنار خودش بنشونه.آقام برای خودش آقایی بود.یک محل بود و یک آقا سید مجتبی! همیشه صف اول مسجد مینشست.یادمه یکبار پیش نماز سابق مسجد با یک لبخند خیلی مهربون و لهجه ی زیبای مشهدی بهم گفت:سیده خانوم دیگه شما بزرگ شدی.اینجا صف آقایونه.باید بری پیش حاج خانوما نماز بخونی.آقام با شرم و افتخار میخندید و در حالیکه دست منو که با خجالت به کتش حلقه شده بود نوازش میکرد رو به حاج آقا گفت:حاج اقا تا چند وقت دیگه به تکلیف میرسه قول میده بره سمت خانمها..پیش نماز هم به صورت اخم کرده و دمغ من لبخندی زدو گفت: -ان شالله...ان شالله.پس سیده خانوم ما بزودی مکلف هم میشن؟! بعد دست کرد تو جیبش و یک مشت نخودچی کشمش دراورد و حلقه ی دست منو بازکرد ریخت تو مشتم گفت: -این هم جایزه ی سیده خانوم.خدا حفظت کنه بابا! ان شالله عاقبت بخیرشی و هم مسیر مادرت زهرا حرکت کنی... از یاد آوری این خاطره مو براندامم راست شد ودلم برای یک لحظه لرزید.زیر لب زمزمه کردم:سیده خانوووووم.....هم مسیر مادرت زهرا بشی !!!!!!! غافل از اینکه من دیگه نه سیده خانومم نه هم مسیر مادرم زهرا..کاش همیشه بچه میموندم.دست در دست آقام.، صف اول نماز جماعت! کاش بازهم اون مرد پیر مهربون تو کف دستم نخودچی کشمش مینداخت و اجازه میداد همیشه کنار آقام صف اول مسجد نماز بخونم.اینطوری شاید مسیرم عوض نمیشد! شاید برای همیشه سیده خانوم میموندم... نویسنده : ف.مقیمی کپی ممنوع ❌ @Namiiraa ✨🍂