ما خیلی خستم ایم، فکر میکنیم فقط به یک خواب شبونه نیاز داریم، اما اوضاع خیلی داغون تر از ایناست....
باید خیلی جنس وجودت ناب باشد
که دیگران را تحسین کنی
و از تماشای موفقیت و خوشبختی
آنان لذت ببری...
اگه همونقدر که ناراحت کردن آدما رو بلدیم، خندونشون رو هم یاد گرفته بودیم،
دنیا جای قشنگتری بود :)
ماازآنانکهبهخندههایمآنحسآدتمیکردند،
بسیآرغمگینتربودیم :)
یکجورآییخیالتانرآحت،ماشآدنیستیمونخواهیمبود،
بهزندگیتانبرسید :)
@Namiiraa
✨🍂
اشتباه اصلی ما در زندگی
هزاران کار غلطی نیست که انجام میدهیم
بلکه هزاران کار درستی است که برای اشخاص غلط انجام میدهیم....!!
@Namiiraa
✨🍂
این روزا با کسی بحث نکنید
هرکی اون چیزی که باید میدید رو دید
اون چیزی که باید میفهمید، فهمید
هر کی هم نفهمید سودش در نفهمیش بود..
#رهایی_از شب
#پارت 7
او به آرامی می آمد و درست در ده قدمی من قرار داشت..در تمام عمرم هیچ وقت همچین حسی رو نداشتم. قلبم تو سینه ام سنگینی میکرد..ضربان قلبم اینقدر به شمارش افتاده بود که نمیدونستم باید چه کار کنم. خدای من چه اتفاقی برام افتاده بود.نمیدونستم خدا خدا کنم اوهم منو ببینه یا دعا کنم چشمش به حجاب زشت و آرایش غلیظم نیفته..!! اوحالا با من چند قدم فاصله داشت..عطر گل محمدی میداد..عطر پدرم...عطر صف اول مسجد! گیج ومنگ بودم. کنترل حرکاتم دست خودم نبود. چشم دوخته بودم به صورت روحانی و زیباش.
هرچه نزدیک تر میشد به این نتیجه میرسیدم که دیدن من اون هم در این لباس وحجاب اصلن چیزی نبود که میخواستم.اما دیگر دیر شده بود.نگاه محجوب اوبه صورت آرایش کرده و موهای پریشونم افتاد.ولی به ثانیه نکشید نگاهش رو به زیر انداخت .دستش رو روی عباش کشید و از کنارم رد شد.من اما همونجا ایستادم.اگر معابر خالی از عابر بود حتما همونجا مینشستم و در سکوت مرگبارم فرو میرفتم و تا قیامت اون لحظه ی تلاقی نگاه و عطر گل محمدی رو مرور میکردم. شاید هم زار زار به حال خودم میگریستم.ولی دیگه من اون آدم سابق نبودم که این نگاه ها متحولم کنه.من تا گردن تو کثافت بودم.!!!!!!!!شاید اگر آقام زنده بود من الان چادر به سر از کنار او رد میشدم و بدون شرم از نگاه ملامت بارش با افتخار از مقابلش میگذشتم.سرمو به عقب برگردوندم.و رفتن او راتماشا کردم.او که میرفت انگار کودکیهامو با خودش میبرد..پاکیهامو..آقامو..
بغض سنگینی راه گلومو بست و قبل از شکستنش مسیر خونه رو پیمودم .روز بعد با کامران قرار داشتم. طبق درخواست خودش از محل قرار اطلاعی نداشتم فقط بنا به شرط من قرار شد که ملاقاتمون در جای آزاد باشه. اوخیلی اصرار داشت که خودش دنبالم بیاد ولی از اونجایی که دلم نمیخواست آدرس خونم رو داشته باشه خودم یکی از ایستگاههای مترو رو مشخص کردم و اوطبق قرار وسر ساعت با ماشین شاستی بلند جلوی پام توقف کرد.
نویسنده : ف.مقیمی
کپی ممنوع ❌
@Namiiraa
✨🍂