می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست!
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است
باز می خندم که خیلی، گرچه می دانی که نیست😅
شعر می خوانم برایت، واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم ، توی گلدانی که نیست:)
چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی
دستهایم را بگیری ، بین دستانی که نیست؟!
وقت رفتن می شود، با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم، در ایوانی که نیست!🐾
می روی و خانه لبریز از نبودت می شود
باز تنها می شوم، با یاد مهمانی که نیست!🍃
صداش خیلی بَم بود ؛ یه صدای گرفته و البته آروم ، میگفت
من یه زمانی خیلی داد میزدم ، از حنجرهام زیادی کار کشیدم
ولی وقتی صدام میکرد انگار یه دست ظریف و نرم خودشو
میکشید رو یه پارچه مخملی
@Namiiraa
✨🍂